توهم رو تا جایی میشه کشش داد که با واقعیت متضادش برخورد نکنه!
نمایش پستها با برچسب از دیگران. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب از دیگران. نمایش همه پستها
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه
آف
کسی رو که نمیشناسین میرید رندم دیت میکنید؟ صرفا چون کیوته؟ جنگله؟ اندازهی عن برای احساساتتون ارزش قائل نیستید؟
۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه
why the fuck are you looking at me!?
فاک یو. رسما فاک یو. رویاهام دارن تو واقعیت بهم قهقهه میزنن. جلوم وایمیستن و پشت یه دیوار نامرئی دستشونو به نشانهی تمسخر جلوم میگیرن و به عنوان یه بدبخت به همدیگه نشون میدن. تا حالا تجربهش رو نداشتم. یا یک واقعیت بولشتی بود و باهاش میساختم و یا یه رویای دوردستی بود و تکلیفش مشخص بود. دوردست بود. کاری باهام نداشت. میشستم نگاش میکردم. پینش میکردم. به بقیه نشونش میدادم. میگفتم میبینی؟ دوسش دارم. ولی قرار نیست به هم برسیم. جفتمونم اینو قبول کردیم. تفاهم داریم سر نرسیدن به همدیگه. دوری و دوستی بود رابطمون. بعد از یه زمان به بعد همه چی ریخت به هم. زندگیم شد شبیه استیکرای پوکر فیس و واد دِ فاک. رویاهه بلند شد اومد جلوم. اومد نزدیکم. بغل دستم نشست. باهام حرف زد. بهم خندید. گریه کرد. منو صدام کرد. فقط نزاشت دستاشو بگیرم. چیزایی که با هم توافق کرده بودیم نکنیم. توافقمون دوری و دوستی بود. قرارمون این بود که اون دوردورا بشینه و فاصله باشه بینمون. اگه قرار نیست بهش برسم ترجیح میدادم دوردست باشه. هم تکلیف خودم مشخص باشه هم اون. قرارمون مسخره کردن من جلو جمع نبود. اومدن و نزدیک شدن و نرسیدن. برات از نزدیک شدن و نرسیدن نگفتم تا حالا!؟ بدترین چیزهاست. نزدیک بشی، ببینیش، تجربهش کنی و نرسی. کسی که یتیم به دنیا اومده هیچوقت مثل کسی که مادرش جلو چشمش از دستش میره احساس کمبود نمیکنه. دیدن خلا با حس کردن خلا فرق داره. من خلا رو همیشه میدیدم. حسش نمیکردم. قرارمون نبود حسش کنم. همش تقصیر رویای خالطوره! قرار نبود نزدیکم بشه. من به بدبختیهام عادت کرده بودم. من به نون خالی خوردن عادت کرده بودم. لازم نبود اونطرف سفره کباب بریونی بزارن و بگن واسه تو نیست. خب اگه واسه من نیست واسه چی گذاشتن؟ همهتون سر و ته یه کرباسین. فاک یو اِنیوِی!
۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه
لوزرم یا خودمو به لوزری میزنم؟!
توی the fault in out starts یه سکانس داشت که پسره سیگار رو گذاشت روی لبش و گفت روشن نمیکنم و این کار باعث میشه من قویتر بشم. به چیزی که باعث میشه بهم ضرر برسه اجازه میدم تا روی لبم بیاد ولی نمیزارم جلوتر بیاد و کارش رو انجام بده. سیگار روی لب و روشن نکردنش باعث میشه قویتر بشم. این که آدم توانایی انجام کاری داشته باشه و اون کار رو نکنه باعث میشه قویتر بشه. به استیتی رسیدم که همه سیگارهای دور و برم رو میزارم روی لبم و روشن نمیکنم. همه سیگارها دور و برم ریختن و این هم نیست که نتونم برشون دارم و بزارم روی لبم. فندک هم هست حتی. ولی به دلیل نامعلومی روشنشون نمیکنم. دلم سیگار میخواد و نسخم. سیگارهای خوبی هم دور و برم هستن. ولی فقط میزارم روی لبم و باهاش پز میدم. تازه اگر پز بدم! آدمها فکر میکنن سیگار ندارم. با ترحم سیگار میدن بهم. با ترحم فندکشونو میگیرن زیر سیگارم و میگن بیا روشن کن. سیگارمو پس میکشم. نمیدونم چرا. و آدمها فکر میکنن احمقم که با این وضعیتم پس میکشمش. احمقم؟ خب طبیعتا آره. احمق بودن توی این اجتماع تا حدی میتونه حسن باشه و میتونه نباشه. من با این فکر که «احمق به نظر رسیدن بین یک سری احمق، نشون میده من خاصم و متفاوت و این خوبه» خودمو گول نمیزنم. احمق بودن بین یک سری احمق میتونه فاجعه باشه و به گات بده. منفی در منفی همیشه مثبت نمیشه. من فقط کارم این شده که بشینم فکر کنم ببینم چرا سیگار رو روشن نمیکنم؟ چرا چرا و چرا؟!
۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)