‏نمایش پست‌ها با برچسب از حسرت‌هام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از حسرت‌هام. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

آیینه‌ی زار

نشسته‌ام توی کتابفروشی. شبیه آرین است: یک سبیل نیمچه موتوری با موی کوتاه و ریشی که با ماشین زده است. می‌پرسد انگیزه‌ات چیست. جواب‌های دیشبم یادم می‌رود. تفت می‌دهم. می‌پرسد از خودت بگو. کم می‌آورم. می‌پرسد سه کتاب اخیری که خوانده‌ای چیست. می‌گویم «اندرآداب نوشتار» و «فارنهایت ۴۵۱» و؟ سومی یادم نمی‌آید. تصویر کتابخانه‌ام می‌آید جلوی چشمم و جاهایی که کتاب‌های دم دستی که دارم می‌خوانمشان را تویش می‌گذارم، ولی انگار همه کتاب‌ها بی‌اسم‌اند. همه‌شان یک مستطیل‌اند که فقط رنگ و ضخامتشان با هم فرق می‌کند. باز هم شروع کردم به تفت دادن و نتوانستم نام کتاب سوم را بگویم. نه اینکه اسم کتاب توی ذهنم نباشد، ولی دنبال سومین کتابی بودم که اخیرن خوانده‌ام. می‌توانستم اسم هر کتابی را که تا به‌حال خوانده‌ام را بگویم ولی دچار لجاجت لحظه‌ای با خودم شدم. لجبازی سر اینکه باید راستش را بگویم. اصلن مهم نیست که طرف بفهمد دروغ گفته‌ام یا بفهمد راست گفته‌ام، مهم تصمیم‌ها و احساسی‌ست که من سر تک‌تک حرف‌هایم دارم. اینکه من نباید دروغ بگویم. نباید چیزی بگویم که نبوده. اینکه چیزی بگویم که نیست، که وجود نداشته، که وهم باشد و به دیگران بگویم باورش کنید برایم غیرقابل قبول است.  بعد که از کتابفروشی آمدم بیرون همینطور حسرت بود که می‌خوردم سر اینکه چرا نمی‌توانم چس‌مثقال دروغ بگویم؟ دروغ که نه، صرفن یک کمی حقیقت تخلص شده، آنهم جایی که حق با من است. جایی که با دروغ گفتنم کار غیر اخلاقی‌ای نکرده‌ام و هر کس جای من باشد همان حرف‌ها را می‌زند. که شاید اصلن اسمش «دروغ» نباشد. یاد نگرفته‌ام که هر حرفی را نباید هر جایی زد و اسمش را گذاشت صداقت. بعضی وقت‌ها یاد ابوذر می‌افتم که گفتند «توی گونی‌ات چه حمل می‌کنی؟» و برگشت گفت «پیامبر». همه خندیدند و گذاشتند برود. بعضی موقع‌ها انقدر حرف‌هایم راست و احمقانه و مسخره‌اند که بهم می‌خندند. مسخره‌ام می‌کنند و احتمالن دیدشان نسبت بهم منفی می‌شود. این آخری بد تمام می‌شود برایم ولی خب می‌شود گفت «من جویی‌ام، من حال‌به‌هم زن‌ام!». اسمم را در این موقعیت می‌گذارند «بازنده» ولی اشتباه است. تا وقتی بازی نکنی نمی‌توانی بازنده باشی. من بازی نکردم. من در بدترین حالت می‌توانم... . نمی‌دانم اسمم را چه می‌شود گذاشت ولی خب من تا جایی که بشود زور می‌زنم بازی نکنم ولی اگر قرار به بازی بشود، امیدوارم نشود.

یک. چقدر بد می‌نویسم. اه. اه. باید یک دستی به اینجا بکشم. 

دو. دلم برای بلاگفا و کامنت‌هاش و بیشتر از همه آدم‌های وبلاگی تنگ شده. بلاگ‌اسپات شبیه یه جزیره‌ی دورافتاده‌ست.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

بستنی طالبی


بهت گفته بودم اون بستنی‌ای که داده بودی رو نگه داشتم تا آب شد؟ دلم نیومد بخورمش. گذاشتم تو کیفم و وقتی اومدم خونه گذاشتمش تو کشو. ته کشو و هر وقت یادت میکردم کشو رو می‌کشیدم و نگاش میکردم. یه بستنی طالبی بود با به سری رگه‌های فالوده. از اون بستنی‌های مزخرف. از اونا که معلوم نیست بستنی یخیه یا نه. بی‌هویته. من کشو رو می‌کشیدم عقب و نگاش میکردم که حالا شده بود یه مقدار آب‌طالبی که تو جلد بستنی شناور بود. عین این فیلما که یه چیز مزخرفی رو یادگاری میگیرن و هی بهش نگاه میکنن و غصه میخورن. از این فیلما دیدی دیگه حتما، نه؟ یا اونموقع که اومدم توی دفتر و داشتی متن هایلایت می‌کردی. سرت پایین بود. فقط یه کله معلوم بود که یه روسری سرش کرده‌بود. همین. ولی خب من همه جوره میتونستم بشناسمت. از پشت، از جلو، بغل، بین یه عالمه آدم، از دور، نزدیک. همه جوره میتوونستم تشخیصت بدم و ضربان قلبم بره بالا. میشه گفت با ضربان قلبم بود که میشناختمت. هر موقع هول میشدم، قلبم تند میزد و دستپاچه میشدم میفهمیدم باز پای تو وسطه. فرقی نداشت توی دنیای واقعی باشه یا مجازی. من قابلیت این رو داشتم که توی توهماتم هم هول بشم و تته پته کنم. فلش رو بندازم، سوالای مزخرف کنم، کامنتای مزخرف بدم، جوابای ایمیلو چندبار بخونم و آخر سر مزخرف جواب بدم. من خیلی قابلیت‌ها دارم. من بعد از تو این قابلیت رو هم پیدا کردم که هر کی رو میدیدم شبیه تو لباس میپوشید، شبیه تو حرف میزد و یا حتا شبیه تو تایپ میکرد و تیکه‌کلاماش شبیه تو بود، بازم هول کنم. هول کردن برام شده بود یه نشونه. تا حالا شده رو آدما بدون اینکه خودت بدونی تأثیر بذاری؟ تأثیر خیلی زیاد. از اونا که فکرکردنشونو عوض کنه، نحوه زندگیشونو عوض کنه، آرزوهاشونو تغییر بده و یه‌دونه جدیدشو بسازه؟ با این‌حال خودت از این اتفاقات چیزی ندونی؟ تو تونستی ولی. مدت زیادی با تو نبودم. یعنی اصلا با تو نبودم. صرفا «پیش» تو بودم. نهایتش توی یه دانشکده بودیم. همین. فقط همین. اینکه تو تموم شدی یا نه رو نمیدونم. واقعا نمیدونم. ولی میدونم که یه تیکه از پازل زندگیمی بدون اینکه بخوای. بدون اینکه حتا بدونی. بدون اینکه بخوام. ولی یه مقطعی از تاریخ منی. شاید هم مثل یه موسیقی متن توی فیلم زندگی من ناخودآگاه پلی میشی. توی ذهنم و توی موقعیت‌های مختلف زندگیم. تا ابد. 

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

بدم می‌آد ازت

بیکار که می‌شوم می‌روم عکس‌های اینستاگرام را دید‌می‌زنم. اصولا مال وقتی‌ است که یک کاری را تمام می‌کنم و ساعت هم حدودا دو شب است. خودم را آماده می‌کنم برای خوردشدن اعصابم. اینستاگرام وب را باز می‌کنم و شروع می‌کنم از خودم بدم آمدن و از دیگران بدم آمدن! اسکرول می‌کنم، آدم‌هایی را می‌بینم که دو روز یا دو ماه یا دو سال و یا بیشتر است که ندیدمشان. از سرگذشتشان با خبر می‌شوم. دوستم را می‌بینم که با دوست‌دخترش سلفی می‌گیرد که از قضا دوست من هم هست. فلان حدس‌هایم راجع به آدم‌ها با بعضی عکس‌ها به حقیقت می‌پیوندند، فلان شک‌هام برطرف می‌شود، فلان خاطره دوباره می‌آید به جلوی ذهنم و فلان حرف‌ها دوباره یادم می‌آید. از اینکه تماما خوشبختی‌شان را می‌گذارند جلو چشمشان بدم می‌آید و در لحظه فقدانش باعث می‌شود سرخورده شوم. می‌دانم احمقانه‌ است ولی خب. شروع می‌کنم پروفایل چند نفر را می‌بینم و ترکیبی از حس کندن زخم و دندان‌قروچه و خارش و غم و عصبانیت بهم دست می‌دهد و آخر سر تب‌ها را می‌بندم. اینستاگرام جای ابله‌هاست. این حرف را می‌زنم چون من نمی‌توانم داشته باشمش. نمی‌خواهم به جرگه‌ی آدم‌های توی این بلبشو ملحق شوم و شروع کنم کسشر تفت دادن، شوآف کردن، لاس‌زدن، عامه‌بازی درآوردن. این که صفت‌های بد دادم بهشان هم به‌همین دلیل است که توانایی‌اش را ندارم. دیدن اینکه آدم‌ها در ظاهر چه چیزی می‌سازند و در ظاهر به کجاها می‌رسند و اینکه لِمش را بلدند. من بلد نیستم. سعی کردم ولی خب نتوانستم. نشد. من یا برای چیزی تمام زورم را می‌زنم یا کلا با خوب و بدش قیدش را می‌زنم. از طرفی هم به خودم می‌گویم کمتر حرف‌زدن بهتر است تا مزخرف تفت دادن. هرچقدر کمتر چیزی نشر بدهم برای خودم بهتر است.

جدیدا از هر چیزی که شلوغ باشد و دیگران تویش باشند بدم می‌آید. حتی از دانشگاه هم که همه تویش یک کاری را کپی می‌کنند از روی هم. از فضاهایی که قالب‌بندی خودش را پیدا کرده و مردم مجبورند و یا بعضا کاملا به اختیار خود یک الگوی خاص را با هم می‌سازند خوشم نمی‌آید. توییتر فارسی هم حتی با اینهمه بدون قالب بودن و خلاق بودنش هم دیگر قالب پیدا کرده. ایسنتاگرام، فیسبوک، ... . تنها جاهایی که هنوز قالب ندارند همین وبلاگ کوفتی و پینترست و دفترچه خاطراتم است. وبلاگی که حالا دیگر حس «بابی پندراگن» دارم وقتی داشت روزنگاشت‌هایش را در حالی می‌نوشت که می‌دانست کسی که باید بخواندشان نمی‌خواند. وبلاگ محترم لطفا شلوغ نشو، پینترست محترم لطفا عوض نشو و دفترچه خاطرات، گم نشو!

۱۳۹۵ فروردین ۶, جمعه

به کجا روی که آخِر...



از کی و کجا را نمی‌دانم ولی از یک جایی به بعد خیلی چیزها را پس می‌زدم. پس می‌زنم. به خاطر موقتی بودنشان. به خاطر اینکه می‌دانم یک جایی و یک روزی باید بروند. باید بروم. که نمی‌شود برای همیشه ماند. بمانیم. می‌شود خودمان را گول بزنیم و بگوییم تا ابد و برای همیشه و فور اور و این کسشرها ولی خب به خودمان که نمی‌توانیم دروغ بگوییم. دور و برم زیاد دیده‌ام که موقتی بوده‌اند و به همین موقتی بودن دلخوشند. که انگار پس از دائمی نشدن بریده‌اند و به موقتی بودن دلبسته‌اند. یاد گرفته‌اند که موقتی زندگی کنند، موقتی همدیگر را ببیند، موقتی پیش هم باشند، موقتی هم را دوست‌ داشته‌باشند و توی یک تعلیقی زندگی کنند. دروغ چرا، خیلی وقت‌ها بهشان حسرت خوردم. حسرت می‌خورم. همین الان که این‌ها را می‌نویسم حسرت می‌خورم بهشان که ‌با اینکه می‌دانند چند وقت دیگر توی یک جای دیگر و یک مکان دیگر و یک آدم دیگر و یک موقعیت دیگر زندگی می‌کنند و باز هم جوری رفتار می‌کنند که انگار تا آخر عمر همینجا نشسته‌اند و به همین چشم‌ها زل زده‌اند. که انگار تا آخر عمر نشسته‌اند و چیزی عوض نمی‌شود. 

از یک جایی به بعد با غم از دست دادن نمی‌شد کنار بیایم. سختم بود. برای همین نرسیدن را ترجیح دادم بر نماندن. ترجیح دادم ناقص و ابتر زندگی کنم و دنبال کمال نسبی و دائمی‌«تر» ها باشم تا شب و روز به فکر موقتی‌هایی باشم که دیگر نیستند. که دیگر من نیستم. همین الان که این‌ها را می‌نویسم کابوسِ توی مغزم دائم تکرار می‌کند «تو نتوانستی برسی، نه اینکه نخواستی. تو نتوانستی برسی، نه اینک...»  این‌ها همیشه با صدای خودم توی مغزم تکرار می‌شود که من توانایی‌اش را نداشتم. هی به من گوشزد می‌کند که شکست‌هایم را گردن اختیارم نندازم و قبولشان کنم. ولی دیگر فرقی نمی‌کند. دلیلش هر چه که باشد من به بعضی چیزها نرسیدم؛ چه موقتی، چه دائمی، چه با خواست خودم و چه با ناتوانی خودم.



۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

خفه می‌شی؟ التماست می‌کنم! بگیر بخواب حداقل

از یه جایی به بعد زندگیم شد دوپاره. زندگیم شد یه آدم که درس‌ می‌خونه، تفریح می‌کنه، در ظاهر همه‌چی داره، دشمن نداره و در نهایت یه سری اسکل بهش حسرت می‌خورن. یه‌ آدم دیگه هم هست که میاد وبلاگ می‌نویسه، آدرسشو به هیشکی نمی‌ده، از اجتماع بیزاره، می‌خواد سر به تن هیشکی نباشه، همه رو جاج می‌کنه، به خودش قول‌هایی می‌ده که هیچ‌وقت اجراشون نمی‌کنه و اون آدم دیگه حسرتشو می‌خوره. شخصیت دوگانه چیزیه که همه ازش حرف می‌زنن. همه چسناله می‌کنن که این کسی که لبخند رو لبشه درد داره و زورکی می‌خنده و همه جا می‌گن دارن درداشونو تحمل می‌کنن. به قول فاطمه می‌گفت به یه سری‌ها هم باید گفت که بزارین من از بدبختی‌هام بگم، بعد یه وقت اختصاص می‌دم به شما تا بهم ثابت کنین از من بدبخت‌ترین!! آره، همه میگن این خود واقعی من نیست، ولی درصدهاشون فرق داره با هم. من هم همین‌ چیزها رو میگفتم، تا وقتی که کم‌کم به خودم اومدم و دیدم که اون آدم دوم داره وارد زندگی آدم اول‌ه می‌شه. ترسناکه، نه؟ اینکه یه کسی که نیست رو خلق کنی و بیاد جایگزینت بشه. مثل لباس سیاه اسپایدرمن که به بادش داد. خودش بهش بها داد. خودش اجازه داد ولی آخر سر که خواست بره نمی‌رفت. آخر سر که خسته‌شده بود ازش نمی‌رفت. برای رفتنش هزینه داد. شاید زیاد. ما هم مجبور می‌شیم هزینه بدیم. اگر بخوایم بره باید هزینه بدیم. شاید نه، صبر کن! چرا بره؟ چرا؟ من تو اجتماع جوری رفتار می‌کنم که ملت فکر کنن واقعا خبری‌ه. جوری توییت می‌کنم انگار منظوری دارم. زندگیم انقدر شبیه مرداب‌ه و هیچ پستی و بلندی‌ای نداره جوری رفتار می‌کنم و بهش کش‌مکش اضافه می‌کنم تا شاید یه درام احمقانه‌ای ازش دربیاد. تخم‌مرغ خالی‌ رو رنگ می‌کنم و بهش لعاب می‌دم در حالی که خالی‌ه، فشار بیاد بهش می‌شکنه و پودر می‌شه. همه تو بیرون فکر می‌کنن «اوه مای گاد! این پسره چه زندگی‌‌ه خفنی داره!» همه فکر می‌کنن تو اون گوشه‌موشه‌های زندگیم خیلی چیزا خوابیده. جرات حقیقت که بازی می‌کنیم من همیشه حقیقتو انتخاب می‌کنم و وقتی از زندگی واقعی و پوچ من خبردار می‌شن، می‌گن چقدر دیوثه که داره جر می‌زنه وسط بازی! قانع نمی‌شن که خالی‌ه. که پوچ‌ه. که هیچی نیست. که واقعا هیچی نیست. از یه زمانی به بعد هر چی پتانسیل اجرا تو زندگیم بود رفت توی مغزم. شدن داستان‌هایی که تو مغزم درست می‌شدن. شدن فکرهای بی‌سروته‌ای که امونم نمی‌دادن. تبدیل شدن به یه سری افکار احمقانه که جرات تحقق نداشتن. هر چقدر که زمان بیشتر می‌گذشت فکرهام عقب‌تر و عقب‌تر رفتن و احتمال عملی‌ شدنشون به صفر میل کرد. دو تیکه شدم، آدمی که زندگی می‌کنه و قبول کرده افکارش تحقق پیدا نمی‌کنن، جلو می‌ره و سعی می‌کنه با هزار بدبختی یه ذهن منطقی داشته باشه که بتونه باهاش جوری زندگی کنه که دیگران سرکوفت نزنن بهش. آره! ملاکش شده دیگران و هر چندوقت یه بار مسائل مهم‌شو با دیگران مطرح می‌کنه چون خودش خیلی وقته که نمی‌تونه برای مسائل مهم‌ش تصمیم بگیره. خیلی وقته که فکر می‌کنه اگه این‌کار رو بکنه دیگران قطعا بهش می‌خندن، به حماقتش می‌خندن، به سادگی‌ش می‌خندن. مجبوره با دیگران صحبت کنه، نظرشونو بپرسه و چون اسمشو دیگه نمی‌شه گذاشت مشورت، همون‌ها رو مستقیم اجرا بکنه. تیکه‌ی دوم ولی نه، اینطوری نیست. هنوز امید داره که یه روز یه جایی فکراشو اجرا می‌کنه. اون دوردورا هنوز هم به تیکه‌ی واقعی پوزخند می‌زنه و با اون چراغ کوچیکش جلو و جلوتر می‌ره. خودشو با دیگران مقایسه می‌کنه و هر روز دورتر می‌شه از دیگران. توی ذهن شخصیت اول نشسته و هر چند وقت یه بار پیف پیفی می‌کنه از این حجم تفاوت‌ها! آره، دیکته‌ی ننوشته رو همه بیست می‌شن. تا وقتی رویاپردازی کنی همه چی خوبه. همه چی کول‌ه. همه چی مثل عکسای پینترست‌ه. آره! ذهن خیلی قابلیت‌ها داره که یکیش هم به‌گا دادن من‌ه. تا کی جدل؟ کی‌می‌خواد کم بیاره؟ کی می‌خواد بفهمه که اون روز نمی‌رسه؟ کی می‌خواد بفهمه اون روز کذایی همین دیروز و امروز وفردایی‌ه که می‌خواد بیاد و قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته؟ نمی‌فهمه! مثل یه بچه‌ی پنج‌ساله‌ی تخس همینطور پاشو می‌کوبه‌ زمین و می‌گه من ازینا می‌خوام. من ازینا می‌خوام. من ازینا می‌خوام. (صدای عرعر بچه)

۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه

دوباره می‌گیریم، سه دو یک! (نازش کن)

باور کن منم می‌خوام، منم دوسِت دارم. منم دوست دارم سر بزارم رو شونه‌ت. شونه چیز خوبیه، باعث می‌شه نزدیک‌ترین حالت بهت باشم، چشمات، گوشات، لبات و خنده‌هات. آره، زندگی می‌تونه خیلی لذت‌بخش باشه، ولی موقتی‌ه. همه‌شون موقتی‌ان. شاید من دیگه کمال‌گرایی رو گاییدم ولی از چیزای موقتی خوشم نمی‌آد. تو بیا و فک کن دو سال خندیدیم و شاد بودیم و کس‌خوار زندگی‌گویان بهش فاک نشون دادیم، بعدش؟ شونه‌ها موقتی‌ان، خنده‌ها موقتی‌ان و حرفا هم همینطور. رازها، بوسه‌ها، نوازش‌ها! هر چقدر واقعی‌تر انجامشون داده باشیم لحظه خداحافظی باهاشون سخت‌تره. فیلم بازی کنیم؟ خوبه! فهمیدم. تو بری یه چایی نه نه دو تا چایی!! منم می‌خورم. استثنائا می‌خورم. قراره فیلم بازی کنیم، مگه نه؟ بری دو تا چایی بریزی و بیای سرتو بزاری رو پاهام. موهای‌ بلندتو بگیرم تو دستام. نوازششون کنم. آره، می‌دونم! بهم نگو. فیلمو خراب نکن. تو موهای کوتاه دوست‌ داری و من بلند، ولی قراره فیلم بازی کنیم، اهمیتی داره؟ نه. می‌تونیم بریم خیابونا رو گز کنیم. از صب تا شب پیاده بریم و خاطره بگی برام. تو خاطره زیاد بلدی، نه؟ حتی می‌تونی کسشر تفت بدی، قرار نیست اینا بمونن، مگه نه؟ می‌تونیم راحت دروغ بگیم به هم. می‌تونی بگی من اولین کسی هستم که این احساسو باهاش داری. می‌تونی بگی با من یه حس دیگه به زندگی داری. ما که قرار نیست تا ابد پیش هم بمونیم پس بیا انتقاممونو از رویاهامون بگیریم. بیا مثل فیلما زندگی کنیم، فقط چند وقت. مثل فیلما بعد از هر عصبانیتی با یه بوسه همه چی تموم بشه، مثل فیلما فقط سکانسای خنده و بسازیم و گریه‌هامونم رو شونه‌های هم باشه نه تو تنهایی و غربت. بیا مثل فیلمای تین‌ایجی زندگی کنیم. the fault in our stars رو که دیدی؟ نه؟ می‌تونیم مثل همون باشیم با این فرق که نه من سرطان دارم و نه تو. ما برای ماجراجویی سفر می‌کنیم نه چون تو سرطان داری. می‌تونیم تهش هیچ‌کدوم نَمیریم. حداقل تا آخر فیلم نه. بیا مثل این فیلما زندگی کنیم. همین فیلما که توقعمونو از زندگی بردن بالا. ما که قراره موقتی باشیم، مثل یه فیلم دو ساعته با یه هپی‌اندینگ مسخره‌تر از خودش. بعد که سالن تاریک شد تیتراژ پخش شد و اسمای واقعی‌مون و پشت‌بندش تمام دروغ‌ها و جلوه‌های ویژه رو نشون دادن، می‌تونیم حتی بدون نگاه همدیگه ترک کنیم. باور کن اصلا سخت نیست. ترک کردن یه سری دروغ و فانتزی اصلا سخت نیست. انگار اصلا چیزی نبوده که ترک کنیم. بعدشم خوش و خرم می‌ریم سر کار خودمون و به هیچ‌جامونم نیست. ما فیلم بازی کردیم! همین. میبینی چقدر خوبه؟ نه غمی هست تهش، نه غصه‌ای، نه ناراحتی‌ای. ما هنوزم با هم دوستیم و همدیگه رو دوست داریم و شاید تو یه فیلم دیگه با یه بازیگر دیگه همین نقشو بازی کنیم و اون رو هم می‌دونیم موقتی‌ه. می‌بینی! زندگی راحت‌تر شد.

وقتی جدا شدنو نمی‌شه کاریش کرد، پس بیا یه جوری بازی کنیم که کم‌تر درد داشته باشه. بهم دروغ بگو. به هم دروغ بگیم. کس‌ خار اخلاقیات!

 + گوش‌ کنیم

۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

we're all dreamers...

من چقدر بدبختم که بک‌آپ پلن زندگیم یه رابطه‌ی عاطفی‌ه متوسطه که امیدوارم یه روز بیاد. و چقدر بدبختم که نشستم تا «بیاد». نه اینکه خودم «بسازمش».

۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

داداشی؟

نمی‌دونم از کجا و کی اینطوری شد که کسی به عنوان یه مرد روی من حساب باز نکرد. به عنوان یه کسی که می‌تونه دوستش داشته باشه و مثلا عاشقش بشه. بخواد دستاشو بگیره و باهاش خیابونا رو گز کنه. خیلی خوشبینانه بخوام نگاه کنم همه به عنوان یه «دوست» دوستم داشتن و به چشم یه «پسر» خیلی خوب بهم نگاه می‌کردن. به هر کس که مطمئن بود پشت خنده‌هام هیچ چیز خاصی نیست (هرچند اگر بود). برای هر دختری که کادو می‌گرفتم می‌دونست نیت خاصی پشتش نیست و عالم رفاقت هستش و این مزخرفات. شاید همه به اتفاق گاوبندی کرده بودن و من رو به عنوان یه لوزر تو جمعشون پذیرفته بودن که لایق ترحّمه. به عنوان کسی که پسر خوبی‌ه، حرفای خوب می‌زنه، فیلمای خوب می‌بینه، به دیگران کمک می‌کنه و مثل اینکه یه کم تنهاست. تنهایی می‌دهد ترحّم؟ تنهایی می‌دهد توجه بیشتر؟ تنهایی می‌دهد دوست‌داشتن بیشتر؟ نمی‌دونم. 
تنها چیز‌هایی که فهمیدم این بود که داشتن و رسیدن یکی نیستند. بعضی چیزها رو در عین داشتنشون نباید/ نمی‌تونی بهشون دست بزنی و باید بزاری روی طاقچه و صرفا نگاهشون کنی. که بیشترین نفعی که از اون‌ها به تو می‌رسه شاید اینه که در کنارتن. همین. نگاه کنی بهشون و حسرت بخوری. نگاه کنی بهشون و لعنت بفرستی. نگاه کنی بهشون و بغضت بگیره. نگاه کنی بهشون و... . داشتن و رسیدن یکی نیستند. بعضی‌ها به خیلی چیزها رسیدن که حتی نداشتنشون. حتی بعد رسیدن. حتی بعد موندگار شدنشون. شاید داشتن مرتبه‌ی بالاتر و والاتری‌ه. ولی نرسیدن چیز مزخرفیه. آدم می‌تونه صاحب کل دنیا باشه و بهشون نرسه. آدم می‌تونه صاحب کل دنیا باشه و هنوزم دلش تنگ باشه. بغض کنه و دلش بخواد برسه. به خودش امید بده که یه روز می‌رسه. که یه روز خوب میاد؟

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

بارون میومد

توی تاکسی بودم که به ذهنم خطور کرد. بعد هی با خودم تکرار کردم:
«ر شبیه مادرمه، ر شبیه مادرمه، ر شبیه مادرمه...»

فرهاد، بازی در نیار..


بعد مثلا براش از حسرت‌هام میگم. که ده سال پیش به جای اینکه دست مادرتو بگیرم، ببرمش سینما و «در دنیای تو ساعت چند است؟» ببینیم، پاشدم با سه تا سیبیل نره خر رفتم. آره. حتما میگم براش. که یه وقت خریت‌های منو تکرار نکنه. که حسرت روی دلش نمونه. که سرنوشتش نشه فرهاد. نشه قابسازی که خیالشو قاب می‌کنه و توش زندگی می‌کنه. با واقعیتاش زندگی کنه، هر چند کم و کوچیک.