‏نمایش پست‌ها با برچسب خونه‌ی قبلی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خونه‌ی قبلی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

دروغ / کلید / بدی

از برتری‌هایی که همیشه در عین بالیدن به آن، بهش تنفر هم می‌ورزم، دروغ نگفتن به خودم است. نه اینکه به دیگران راس‌راس دروغ بگویم. نه. ولی به خودم به هیچ‌وجه دروغ نگفتم. حتی یک‌بار. این شاید تنها چیزیست که می‌توانم با قاطعیت بگویمش. میبالیدم چون به خودم دروغ نگفتم. دروغ نگفتم. چون از بچگی بدم می‌آمد چیزی که نیست را بگوییم هست. چیزی که هست را نیستش کنیم. آن هم فقط با کلمات و رفتار. دروغ نگفتم چون می‌گفتند دروغ‌گو دشمن خداست. می‌گفتند دروغ کلید‌ همه‌ی بدی‌هاست. دروغ نگفتم چون حال و حوصله‌ی به ذهن سپردن یک واقعیت مجازی علاوه بر واقعیت بیرون را نداشتم. چون فکر می‌کردم از صبح تا شب همه را دور میزنیم، از همه متنفریم، همه را جور دیگر نگاه می‌کنیم، به کسی اعتماد نداریم. تمام انرژیمان را می‌گذاریم دروغ‌های دیگران را از روده‌ی راست‌ نداشته‌شان بیرون بکشیم. تمام روز داریم با کسانی سروکلّه می‌زنیم که درصد اعتماد و صداقتشان صددرصد نیست. حال حماقت است شب که با خودمان خلوت می‌کنیم هم شروع کنیم به دروغ گفتن. اگر منِ درونمان هم به ما اعتماد نکند دیگر باید چه کار کنیم؟ باید برویم سر به بیابان بگذاریم و بمیریم. همین. اگر یک نفر -حتی اگر آن یک نفر خود ما باشیم- به ما اعتماد نکند و ما به او اعتماد نکنیم، قطعا کس دیگری نخواهد بود. و من هر چقدر که ناهنجاری داشتم و تکلیفم با خودم مشخص نبود،‌ می‌دانستم سرچشمه‌ی مشکلاتم پنهان‌کاری من نیست. از دروغ گفتن من به من نیست. کار جای دیگر می‌لنگد. و تنفر می‌ورزیدم چون خیلی‌ جاها می‌دیدم که آرامش پیدا می‌کنم، راحت می‌شوم، یک بار عظیمی از روی دوشم برداشته می‌شود و خریت کردم و دروغ نگفتم. به دیگران و مهم‌تر از آن به خودم دروغ نگفتم. می‌دیدم که با یک جمله‌ی چندکلمه‌ای خیلی ساده می‌توانم خودم و دیگران را راحت کنم و نکردم. دروغ کلید همه‌ی بدی‌ها بود و در عین حال به طور معجزه‌آسایی جواب مساله‌ی تمام خوبی‌ها! ولی من ترجیح می‌دادم جوابی بنویسم که درست باشد، نه این که صرفا نمره بگیرم. این هم خریت محسوب می‌شود.خریت که شاخ و دم ندارد. به این هم می‌گویند خریت. خودزنی، خودآزاری، حماقت یا هر اسم موقر دیگری...

درخشش ابدی یک ذهن پاک؟

photo : hoda rostami


روی مبل نشسته بودم. برگشتم نگاهش کردم. توی آشپزخونه بود. داشت اضافه‌ی کیک تولد دیشبم را میخورد. طبق معمول تولد دونفره‌ی تنها. نگاهش خمار بود. خسته‌ی خسته. گفتم خسته‌ای مثه اینکه! با تکانِ سر تایید کرد. گفت چی میبینی سر شبی؟ گفتم درخشش ابدی یک ذهن پاک. برای چهارمین بار. گفت خسته نمیشی انقد اینو دیدی؟ گفتم نه. ظرفش را برداشت و آمد پیش من نشست. جیم کری می‌گفت «چرا هر زنی به من توجه نشون میده من عاشقش میشم؟» لم داد. سرش را گذاشت روی شانه‌ی من. دست گذاشتم دور شانه‌اش. بوی کیک مانده می‌آمد. داشتم فکر می‌کردم اگر میخواستم ندا را نبینم،‌ اگر به جایی میرسید که می‌خواستم بروم فراموشش کنم، اگر با دست‌های خودم می‌خواستم خاطراتش را پاک کنم، جایی می‌رسید که مثل جیم‌ کری دنبال راه برگشت باشم؟ دنبال راه فرار از دست پاکسازیش؟ همانطور مثل جیم چشم‌هایم را با دو تا دستم باز نگه می‌داشتم تا برگردم به دنیای واقعی؟ اصلا کاری می‌کردم که رویای دونفره خوابیدن روی یخ‌ها و نگاه کردن به ستاره‌ها را فراموش نکنم یا اینکه...؟ صدای ضبط شده‌ی جیم‌ کری داشت برای خودش می‌گفت «چه شکستی بدتر از این که این همه وقت بذاری پای یه نفر تا از آخر بفهمی که چقدر باهات غریبه‌ست» باز هم همان ترس‌های مسخره‌ آمد سراغم. صحنه‌ی آخر هر دو می‌خندند و شادمان توی برف‌ها دنبال هم می‌روند. هر دو آن روی همدیگر را هم دیده‌اند. آن روی دیگری که از همدیگر متنفر است و با این‌ حال همدیگر را قبول کرده‌اند. پذیرفته‌اند که می‌شود. چنگال روی زمین افتاد. به خودم آمدم. نفس‌های ندا یکسان و آرام شده بود. بالاخره خوابش برده بود. ظرف کیک را گرفتم و روی میز گذاشتم. فیلم تمام شد ولی افکار من نه. بلند شدم. آرام سرش را روی کوسن گذاشتم. ملحفه کشیدم روش. چند ثانیه نگاهش کردم. از هجوم ترس‌هایم ترسیدم. کیک را توی یخچال گذاشتم و سعی کردم با هجوم افکار بخوابم.