در انجیل آمده است که انسانها برای رسیدن به بهشت شروع به ساختن یک برج (که بعدن به نام «بابل» معروف شد) کردند. خداوند از دست انسان عصبانی شد و این کار انسان را با ابداع زبانهای مختلف که فهمیدنشان غیرممکن بود متوقف کرد. بابل به معنی سر و صدا و عدم ارتباط معنی پیدا کرد. حالا بابل عنوان فیلمیست از ایناریتو. فیلمی که ساختار سادهای برای فهمیدن دارد و از این حیث داستانش اهمیت بیشتری پیدا میکند. فیلم از ۴ داستان به ظاهر مجزا و دوراز هم ولی مرتبط تشکیل شدهاست. ۴ تکه که هر کدام داستان کوتاهی هستند برای خودشان. ما را به قلب خانوادههای نابسامان از مغرب تا توکیو میبرد، از مناطق مجلل و ثروتمند سندیگو تا مناطق فقیر اطراف مرز مکزیک. فیلم سعی میکند تا جایی که میتواند بیرون بایستد: دوربینش را دستش میگیرد و سعی میکند ما را از زندگی مدرنِ کنونی فراتر ببرد و زمزمههای زیر پوست دنیای حاضر را نشان بدهد. از سادگیهایی که در زندگیها حاکم است تا دغدغهها و شیطنتها و سرافکندگیهاشان. زندگی روتین یک خانوادهی عشایر. شیردوشیدنشان، سادگیشان، بچههاشان، دیدزدنشان، اینکه دروغ میگویند، تریاک مصرف میکنند. دغدغههای یک مادر برای عروسی پسرش، حماقتهایش، گریههایش، رقصیدنهایش، عشقبازیش. «بابل» امروزی سعی میکند بابل قدیم را تداعی کند. انسانهای کمالطلبی که سعی در بالا رفتن از برج دارند در حالی که خدایی که جدا میاندازدشان خودشان هستند و نمیخواهند این را قبول کنند. بابل جهان امروز را بیاغراق تداعی میکند: جهانی که توسط تروریسم تهدید شده و توسط زبان، نژاد، پول و مذهب به چند بخش ناهمگون تقسیم شده است. بابل قضاوت نمیکند، هرچند چیزی که نشان میدهد خودش برای برداشت ما کافیست. احتمالا دردناکترین قسمت داستان مربوط به چیکو، دختر توکیویی باشد. لحظهای که بدن لخت خودش را بهنمایش میگذارد و استیصال و گریهی بعدش احتمالا ماحصل فیلم در یک سکانس باشد. درماندگیاش از جنس همان درماندگی «امیلی»، مراقب آن دو فرزند باشد. همان گریهی جلوی مامور پلیس وقتی میفهمد دیگر نمیتواند آن دو بچه را ببیند. بهخاطر حماقت و اشتباهاتش. درماندگیاش از جنس گریهی ریچارد جونز - برد پیت - باشد وقتی دارد پشت تلفن از پسرش دربارهی مدرسهاش میپرسد ولی به خاطر همسر تیر خوردهی توی بیمارستانش هقهق گریه میکند . در بابل «مقصر اصلی» نداریم. نه پسری که برای آزمایش تفنگش دچار اشتباه میشود، نه «امیلی» که برای عروسی پسرش یک شیطنت کوچک میکند و نه «چیکو» که لال است و درمانده. شخصیتها شاید حماقت بکنند ولی مقصر اصلی نیستند. مشکل اصلی آدمهای بابل این است که نمیتوانند ارتباط برقرار کنند، توی پیلهی خودشان فرورفتهاند و حرف نمیزنند تا اینکه اتفاق بزرگی بیفتد. مگر اینکه یک نفر تا سرحد مرگ رفته باشد و مستاصل باشد تا ببوسیمش. تا ببخشیمش. مگر اینکه جرأت درخواست داشته باشیم و با جواب نه روبهرو شویم تا بفهمیم راه درست چیست. مگر اینکه... . ما نه برج بابلی داریم که ازش بالا برویم و نه اینکه کسی از بیرون میخواهد ما را از هم جدا بکند. این خود ماییم که برای همدیگر ماندهایم. باید همدیگر را بفهمیم و درک کنیم و ببخشیم. همین. ما «تنهاییم». مثل پلان آخر فیلم. پدر بالاخره دخترش را میفهمد. دختر بالاخره میفهمد پدرش سرمایهاش است. بالاخره فهمیدند که همدیگر را دارند فقط. دست روی شانهی دختر میگذارد. بغلش میکند. دوربین عقب میرود. از بالکن دور میشود. از ساختمان دور میشود. بالا میرود و حالا فقط یک شهر است با هزاران آدم غرقشده در سروصدا و شلوغیها و روزمرْگیشان.
نمایش پستها با برچسب به روایت ۲۴ فریم. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب به روایت ۲۴ فریم. نمایش همه پستها
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه
۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه
فرهاد، بازی در نیار..
بعد مثلا براش از حسرتهام میگم. که ده سال پیش به جای اینکه دست مادرتو بگیرم، ببرمش سینما و «در دنیای تو ساعت چند است؟» ببینیم، پاشدم با سه تا سیبیل نره خر رفتم. آره. حتما میگم براش. که یه وقت خریتهای منو تکرار نکنه. که حسرت روی دلش نمونه. که سرنوشتش نشه فرهاد. نشه قابسازی که خیالشو قاب میکنه و توش زندگی میکنه. با واقعیتاش زندگی کنه، هر چند کم و کوچیک.
کپی برابر اصل
ژولیت بینوش: خواهرم با سادهترین مرد روی زمین که بهترین مرد زندگیش بوده ازدواج کرده. شوهرش لکنت زبون داره. خواهرمو صدا میکنه "ممممماری". خواهرم همیشه میگه زمان تولدش اسمش رو اشتباه نوشتن و تلفظ دقیق اسمش اینه "ممممماری"!
دو روز، یک شب
![]() |
داستان فیلم در یک خط خلاصه میشود. زنی برای پسگرفتن شغلش باید مبارزه کند. دو روز، یک شب، داستان زنی به نام «ساندرا» است که به دلیل افسردگی مرخصی میگیرد و کارفرما میبیند که میشود با یک کارگر کمتر به کار ادامه داد. حال، کارفرما دو راه پیش روی کارکنان میگذارد: یا ساندرا اخراج میشود و کارکنان یکی ۱۰۰۰یورو پاداش میگیرند و یا ساندرا میماند و پاداش بیپاداش؛ و حال، ساندرا دو روز تا روز رایگیری دوباره وقت دارد تا نظر اکثریت را برماندن او تغییر دهد. دو روز آخر هفته که مردم برای تفریح و استراحت انتخاب میکنند، حال ساندرا باید به سرزدن به همکاران و جلب نظر آنها اختصاص بدهد. فیلم در نمایشدادن دو راهیها موفق عمل کردهاست. دوراهیهایی که انسانها ناگزیر بر سرش قرار میگیرند. دوراهی تصمیم. ازخودگذشتگی و تصمیم برای ماندن ساندرا و یا گرفتن ۱۰۰۰ یورو و ساماندهی زندگیای که شاید تعریفیتر از زندگی ساندرا نباشد. تصمیمهایی که بیشباهت به تصمیمهای «دوازده مرد خشمگین» نبودند. دوازده مردی که باید بر سر گناه و یا بیگناهی جوانی تصمیم میگرفتند، اینجا تبدیل شده بودند به کارکنانی که بین وجدان خودشان و حقیقت زندگی در نوسان بودند. کسانی که گریه میکردند و پشیمان بودند که چرا به مخالفت با ساندرا رای دادند و یا کسانی که ساندرا را شیّادی در قالب یک زن معصوم میدانستند که سعی دارد پاداش آنها را بدزدد. کسانی که با دلسوزی رای به ماندن میدادند و کسانی که از ترس دیگران رای بر رفتن ساندرا. و گویی باید زندگی ساندرا و افسردگی و مشکلاتش بعد از شکستی که فقط یک رأی تا پیروزی مانده بود از هم میپاشد. که حتی پس از شنیدن این خبر که کسی بهجای ساندرا اخراج میشود و او به کار برمیگردد هم نتوانست لبخندی که ساندرا در آخر فیلم بر لب دارد را به همراه بیاورد. لبخندی که گویی فقط از درککردن بر لب مینشیند. ساندرایی که اول فیلم ترس از شنیدن «نه» همکارش را دارد، حال لذت همخوانی یک آهنگ را در ماشین خودشان درک میکند و «واقعا» شادی میکند. بهراستی که ساندرا وقتی اینهمه تلاشش به نتیجه نمیرسد چهچیزی را میفهمد؟ آیا شکستی بالاتر از بینتیجه ماندن اینهمه تقلا و تلاش؟ افسردگی بالاتر از اینهمه خریدن بینتیجهی ترحّم دیگران برای بازگشت بر سرکار!؟ که گویی ساندرا بعد از اینکه خودکشیاش ناتمام میماند، چیزی را میفهمد؛ از جنس همان چیزی که لستر در «زیبایی آمریکایی» درک میکند. که تلاش کردن برای هدف، خود مقصود است و نرسیدن شاید رسالتیست که زیاد هم ناخوشایند نیست. که شاید قدم برداشتن خود رسیدن باشد و شکست خوردن از مسلماتیست که شاید اهمیتی چندان نداشته باشد. گویی تکتک مکالمات ساندرا با همکارانش برای متقاعد کردنشان برای رای بر ماندن خودش، به مثابهی فراز و نشیبی باشد در زندگی کلی ساندرا. و مهم برداشتن قدم و مبارزه کردن است، فارق از پیروزی و یا شکست ظاهری.
مهران مدیریِ گریونِ تو دادگاه
این روزا با دیدن هر تیکه از افکار خودم، هر مدار توی جزوم، هر آدم دور و برم، هر گذشتهای که به یاد مییارم،بیشتر از همیشه یاد اون تیکه از سریال «مردهزارچهره» میفتم که مهران مدیری توی دادگاه با گریه میگفت:«آقای قاضی! من از اولش هم اشتباهی بودم.»
درخشش ابدی یک ذهن پاک؟
![]() |
| photo : hoda rostami |
روی مبل نشسته بودم. برگشتم نگاهش کردم. توی آشپزخونه بود. داشت اضافهی کیک تولد دیشبم را میخورد. طبق معمول تولد دونفرهی تنها. نگاهش خمار بود. خستهی خسته. گفتم خستهای مثه اینکه! با تکانِ سر تایید کرد. گفت چی میبینی سر شبی؟ گفتم درخشش ابدی یک ذهن پاک. برای چهارمین بار. گفت خسته نمیشی انقد اینو دیدی؟ گفتم نه. ظرفش را برداشت و آمد پیش من نشست. جیم کری میگفت «چرا هر زنی به من توجه نشون میده من عاشقش میشم؟» لم داد. سرش را گذاشت روی شانهی من. دست گذاشتم دور شانهاش. بوی کیک مانده میآمد. داشتم فکر میکردم اگر میخواستم ندا را نبینم، اگر به جایی میرسید که میخواستم بروم فراموشش کنم، اگر با دستهای خودم میخواستم خاطراتش را پاک کنم، جایی میرسید که مثل جیم کری دنبال راه برگشت باشم؟ دنبال راه فرار از دست پاکسازیش؟ همانطور مثل جیم چشمهایم را با دو تا دستم باز نگه میداشتم تا برگردم به دنیای واقعی؟ اصلا کاری میکردم که رویای دونفره خوابیدن روی یخها و نگاه کردن به ستارهها را فراموش نکنم یا اینکه...؟ صدای ضبط شدهی جیم کری داشت برای خودش میگفت «چه شکستی بدتر از این که این همه وقت بذاری پای یه نفر تا از آخر بفهمی که چقدر باهات غریبهست» باز هم همان ترسهای مسخره آمد سراغم. صحنهی آخر هر دو میخندند و شادمان توی برفها دنبال هم میروند. هر دو آن روی همدیگر را هم دیدهاند. آن روی دیگری که از همدیگر متنفر است و با این حال همدیگر را قبول کردهاند. پذیرفتهاند که میشود. چنگال روی زمین افتاد. به خودم آمدم. نفسهای ندا یکسان و آرام شده بود. بالاخره خوابش برده بود. ظرف کیک را گرفتم و روی میز گذاشتم. فیلم تمام شد ولی افکار من نه. بلند شدم. آرام سرش را روی کوسن گذاشتم. ملحفه کشیدم روش. چند ثانیه نگاهش کردم. از هجوم ترسهایم ترسیدم. کیک را توی یخچال گذاشتم و سعی کردم با هجوم افکار بخوابم.
اشتراک در:
پستها (Atom)



