‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی لای ورق‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی لای ورق‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه

بودن یا نبودن

بودن یا نبودن، حرف در همین است آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بختِ ستم‌پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه بیش؛ و پنداری که ما با خواب به درد‌های قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می‌دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن؛ آه، دشواری آن که از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم،‌چه رؤیاهایی به سراغ‌مان توانند آمد می‌باید ما را در عزم خود سست کند. و همین موجب می‌شود که عمر مصایب تا بدین حد دراز باشد. به‌راستی، چه کسی به تازیانه‌ها و خواری‌های زمانه و بیداد ستمگران و اهانت مردم خودبین و دلهره‌ٔ عشق خوار داشته و دیرجنبی قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرومایگان می‌شنوند تن می‌داد و حال آن که می‌توانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟ چه کسی زیر چنین باری می‌رفت و عرق‌ریزان از زندگی توان‌فرسا ناله می‌کرد. مگر بدان‌رو که هراس چیزی پس از مرگ، این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن باز نیامده است، اراده را سرگشته می‌دارد و موجب می‌شود تا بدبختی‌هایی را که بدان دچاریم تحمل کنیم و به سوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی‌شان نمی‌دانیم نگریزیم. پس ادراک است که ما همه را بزدل می‌گرداند؛ بدین‌سان رنگ اصلی عزم از سایهٔ نزار اندیشه که بر آن می‌افتد بیمارگونه می‌نماید و کارهای بزرگ و خطیر به همین سبب از مسیر خود منحرف می‌گردد و حتی نام عمل را از دست می‌دهد. 

نمایشنامه هملت / اثر ویلیام شکسپیر / ترجمه م.ا.به‌آذین

۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

آنتیگون



کرئون : هیچ‌ چیز دیگه‌ای مهم نیست. داشتی اون گنج رو به هدر می‌دادی! من حال تو رو درک می‌کنم،‌اگر من هم بیست‌ سال داشتم،‌همین کار رو می‌کردم. برای همین با دقت و تحسین به حرف‌هات گوش می‌کردم. من در اعماق زمان حرفای کرئونی لاغر مردنی رو می‌شنیدم، که مثل تو فقط به «ایثار» فکر می‌کرد..آنتیگون، زود عروسی کن، خوشبخت باش. زندگی اون چیزی که تو فکر می‌کنی نیست. زندگی مثل یه آبی‌یه که جوونا بدون این‌که بفهمن می‌ذارن تا از لای انگشتای بازشون بریزه بیرون. دستت رو ببند، زودتر، دستت رو ببند. نگهش دار. اون وقت متوجه می‌شی که زندگی به چیزی سخت و آسون تبدیل می‌شه که وقتی زیر آفتاب نشستی داری مزه مزه‌ش می‌کنی. همه عکس‌ این قضیه رو بهت می‌گن،‌چون به نیروی تو و به شور و هیجان تو احتیاج دارن. به حرفاشون گوش نده. وقتی من هم دارم جلوی مقبره‌ی اته‌اوکل سخنرانی می‌کنم به حرفام گوش نده. اون حرفا حقیقت نداره. هیچ‌چیز به اندازه‌ی ناگفته‌ها حقیقت نداره. تو هم گرچه خیلی دیر این‌ها رو می‌فهمی، زندگی مثل یه کتاب دوست‌داشتنی‌یه، مثل یه بچه‌ست که بغل دست‌مون داره بازی می‌کنه،‌مثل ابزاری‌یه که می‌گیریم دست مون و ازش استفاده می‌کنیم،‌مثل یه نیمکته که شبا دم در خونه‌مون روش استراحت می‌کنیم. تو باز هم از من متنفر می‌شثی، ولی با کشف این موضوع می‌بینی که این حرف تسکین مضحکیه برای پیری، زندگی شاید هم واقعا چیزی غیر از خوشبختی نباشه.
.
{...}
.
آنتیگون: شماها همه‌تون با این خوشبختی‌تون حالم رو به هم می‌زنین! با این زندگی‌تون که به هر قیمتی شده باید دوستش داشته باشین. مثل سگ‌هایی که هرچی دم دست‌شون برسه لیس می‌زنن. اگه سخت‌گیر نباشی تا آخر عمر شانسای کوچیک می‌آری. اما من همه چیز رو می‌خوام، همین الان ـ باید هم کامل باشه - وگرنه رد می‌کنم! من نمی‌خوام قانع باشم، نمی‌خوام خودم رو به یه چیز مختصر راضی کنم، که اونم تازه اگه دختر خوبی باشم بهم بدن. امروز من می‌خوام مطمئن شم که همه چیز رو بهم می‌دن و این همه چیز هم باید مثل بچگی‌هام زیبا باشه وگرنه ترجیح می‌دم بمیرم!
.
نمایشنامه‌ی آنتیگون / ژان آنوی

یک. احساس میکنم دارم شبیه آنتیگون می‌شوم. سخت‌گیر، زیاده‌خواه،‌ کمال‌طلبی که فقط حاضر نیست برای رسیدن به مقصودش قربانی شود. همین.


دو. این روزها بیشتر از هر کس آنتیگون رو درک می‌کنم. همین.

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

وقتی هنوز جوانند



وقتی مردم هنوز کم و بیش جوانند و آهنگ‌های موسیقی زندگی‌شان در حال تکوین است، می‌توانند آن را به اتفاق یک‌دیگر بسازند و مایه‌ها را رد و بدل کنند اما، وقتی در سن کمال به یک‌دیگر می‌رسند، آهنگ‌های موسیقی زندگی آن‌ها کم و بیش تکمیل شده است، و هر کدام یا هر شئ در قاموس موسیقی هر کدام معنی دیگری می‌دهد. 



بار هستی / میلان کوندرا / ترجمه پرویز همایون پور

عشق رویایی


برای همه‌ی ما تصورناپذیر است که یگانه عشق‌مان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می‌پنداریم عشق ما آن چیزی‌ است که ناگزیر باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته است. خودمان را متقاعد می‌کنیم که بتهوون، محزون و با موهای پریشان، «ضروری است» را خصوصا به‌خاطر عشق بزرگ ما می‌نوازد.



بار هستی / میلان کوندرا / ترجمه‌ی پرویز همایون‌پور