‏نمایش پست‌ها با برچسب رویاها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رویاها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

تناظر یک‌به‌یک

اینکه حال بد آدم، بسته به آدم‌های دیگر باشد دو حالت دارد؛ یا تقصیر آدم‌های دیگر است و یا نیست. در هر دو صورت ما مقصریم. اگر اشتباه از دیگران باشد، هم دیگران مقصرند و هم ما که گذاشتیم وضع به اینجا برسد. اینکه فرصت دادیم به دیگران که بیایند و گند بزنند. حالت دیگر که خیلی مهمتر است حالتی‌ست که تقصیر دیگران نیست ولی حال ما بد می‌شود. دیگری خوب است، نجیب است، باوفاست، مهربان است،  زیباست، رویایی‌ست و در یک کلمه آدم است ولی خب حال ما را بد می‌کند. انگار ما دنبال چیزی هستیم که حالمان پایدار نباشد. انگار دنبال چیزی هستیم که به پوچی نرسیم. برای خودمان مسأله‌ها و دغدغه‌های مختلف ردیف می‌کنیم. آدم‌ها ضعیف هستند. حداقل من ضعیف هستم. من که یک دیگری که تقصیری هم ندارد باعث حال‌ِ خرابم می‌شود. دیگری‌ای که حتی خودش هم خبر ندارد. دیگری‌ای که صرفا و احتمالا در بهترین حالت مصداق عینی یک ساخته‌ی ذهنی خودم است. من با مصداق‌سازی‌هایم جفا می‌کنم. به خودم، به دیگران و به تمام ساخته‌های ذهنی‌ام. من با لینک‌کردن موجودات توی ذهنم به موجوداتی که توی خیابان راه می‌روند خودخوری می‌کنم. آن هم چه خودخوری‌ای. برای همین می‌گویم آدم‌ها ضعیفند. حداقل من ضعیفم! 

۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

بغلم می‌کنی؟ خواهش.




واقعا زندگی سخت نیست. اگر بلند شوی و بیایی اینطرف‌تر، پهلوتر، کنارتر، نزدیک‌تر، پیش‌ من‌تر، بغلم‌تر. آخر می‌دانی؟ تو از همان دختر‌هایی هستی که پسرگونه رفتار می‌کنند. سخت بغل می‌خواهند. سخت گریه می‌کنند. سخت آرایش می‌کنند. لاک زدن برایشان تمام دنیایشان نیست. اینطور نیست که با یک خط چشم کشیدن انگار دنیا را بهشان داده‌ای. می‌دانی؟ تو متفاوت بودی. نگفتم خوب بودی. گفتم متفاوت. تو چند ساعت جلو آینه آرایش نمی‌کردی و در آخر با لبخند رضایت و پیروزی روی لبت به سمت مهمانی شبانه برویم. تو رفتارهایت را نمی‌پیچیدی داخل یک جعبه‌ی مهروموم‌شده و دستم بدهی و بگویی درکم کن، دِ لامصب درکم کن. وقتی بغل می‌خواستی می‌آمدی و بغلم می‌کردی. بغلت می‌کردم. با نیش و کنایه منتظر نمی‌ماندی تا بغلت کنم. برای مطمئن شدن از احساساتمان آزمون‌های چندگانه نمی‌گرفتیم تا به هم بگوییم «هی! تو رد شدی. هی! تو مردودی». با به همدیگر اعتماد داشتیم. اعتماد؟ به دوستت دارمِ هم اعتماد داشتیم؟ به بوسه‌های هم اعتماد داشتیم!؟ لابد داشتیم. من که داشتم. با هر بوسه ادامه می‌دادم و با هر متنفرم می‌ایستادم. هر ابرازی را واقعی قبول می‌کردم. نکنم؟ نکنم چه‌کار کنم؟

می‌دانی؟ شاید هم واقعا نمی‌دانی. اگر می‌دانستی که اینطور نمی‌کردی. اگر می‌دانستی که نمی‌آمدی و بمانی و زمزمه کنی. که می‌دانی زمزمه‌هایت را هم باور می‌کنم. زمزمه‌های دوستت ندارم‌هات را. من از بچگی زودباور بودم. شاید مشکل از من بود. شاید مشکل از ما بود.

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

خفه می‌شی؟ التماست می‌کنم! بگیر بخواب حداقل

از یه جایی به بعد زندگیم شد دوپاره. زندگیم شد یه آدم که درس‌ می‌خونه، تفریح می‌کنه، در ظاهر همه‌چی داره، دشمن نداره و در نهایت یه سری اسکل بهش حسرت می‌خورن. یه‌ آدم دیگه هم هست که میاد وبلاگ می‌نویسه، آدرسشو به هیشکی نمی‌ده، از اجتماع بیزاره، می‌خواد سر به تن هیشکی نباشه، همه رو جاج می‌کنه، به خودش قول‌هایی می‌ده که هیچ‌وقت اجراشون نمی‌کنه و اون آدم دیگه حسرتشو می‌خوره. شخصیت دوگانه چیزیه که همه ازش حرف می‌زنن. همه چسناله می‌کنن که این کسی که لبخند رو لبشه درد داره و زورکی می‌خنده و همه جا می‌گن دارن درداشونو تحمل می‌کنن. به قول فاطمه می‌گفت به یه سری‌ها هم باید گفت که بزارین من از بدبختی‌هام بگم، بعد یه وقت اختصاص می‌دم به شما تا بهم ثابت کنین از من بدبخت‌ترین!! آره، همه میگن این خود واقعی من نیست، ولی درصدهاشون فرق داره با هم. من هم همین‌ چیزها رو میگفتم، تا وقتی که کم‌کم به خودم اومدم و دیدم که اون آدم دوم داره وارد زندگی آدم اول‌ه می‌شه. ترسناکه، نه؟ اینکه یه کسی که نیست رو خلق کنی و بیاد جایگزینت بشه. مثل لباس سیاه اسپایدرمن که به بادش داد. خودش بهش بها داد. خودش اجازه داد ولی آخر سر که خواست بره نمی‌رفت. آخر سر که خسته‌شده بود ازش نمی‌رفت. برای رفتنش هزینه داد. شاید زیاد. ما هم مجبور می‌شیم هزینه بدیم. اگر بخوایم بره باید هزینه بدیم. شاید نه، صبر کن! چرا بره؟ چرا؟ من تو اجتماع جوری رفتار می‌کنم که ملت فکر کنن واقعا خبری‌ه. جوری توییت می‌کنم انگار منظوری دارم. زندگیم انقدر شبیه مرداب‌ه و هیچ پستی و بلندی‌ای نداره جوری رفتار می‌کنم و بهش کش‌مکش اضافه می‌کنم تا شاید یه درام احمقانه‌ای ازش دربیاد. تخم‌مرغ خالی‌ رو رنگ می‌کنم و بهش لعاب می‌دم در حالی که خالی‌ه، فشار بیاد بهش می‌شکنه و پودر می‌شه. همه تو بیرون فکر می‌کنن «اوه مای گاد! این پسره چه زندگی‌‌ه خفنی داره!» همه فکر می‌کنن تو اون گوشه‌موشه‌های زندگیم خیلی چیزا خوابیده. جرات حقیقت که بازی می‌کنیم من همیشه حقیقتو انتخاب می‌کنم و وقتی از زندگی واقعی و پوچ من خبردار می‌شن، می‌گن چقدر دیوثه که داره جر می‌زنه وسط بازی! قانع نمی‌شن که خالی‌ه. که پوچ‌ه. که هیچی نیست. که واقعا هیچی نیست. از یه زمانی به بعد هر چی پتانسیل اجرا تو زندگیم بود رفت توی مغزم. شدن داستان‌هایی که تو مغزم درست می‌شدن. شدن فکرهای بی‌سروته‌ای که امونم نمی‌دادن. تبدیل شدن به یه سری افکار احمقانه که جرات تحقق نداشتن. هر چقدر که زمان بیشتر می‌گذشت فکرهام عقب‌تر و عقب‌تر رفتن و احتمال عملی‌ شدنشون به صفر میل کرد. دو تیکه شدم، آدمی که زندگی می‌کنه و قبول کرده افکارش تحقق پیدا نمی‌کنن، جلو می‌ره و سعی می‌کنه با هزار بدبختی یه ذهن منطقی داشته باشه که بتونه باهاش جوری زندگی کنه که دیگران سرکوفت نزنن بهش. آره! ملاکش شده دیگران و هر چندوقت یه بار مسائل مهم‌شو با دیگران مطرح می‌کنه چون خودش خیلی وقته که نمی‌تونه برای مسائل مهم‌ش تصمیم بگیره. خیلی وقته که فکر می‌کنه اگه این‌کار رو بکنه دیگران قطعا بهش می‌خندن، به حماقتش می‌خندن، به سادگی‌ش می‌خندن. مجبوره با دیگران صحبت کنه، نظرشونو بپرسه و چون اسمشو دیگه نمی‌شه گذاشت مشورت، همون‌ها رو مستقیم اجرا بکنه. تیکه‌ی دوم ولی نه، اینطوری نیست. هنوز امید داره که یه روز یه جایی فکراشو اجرا می‌کنه. اون دوردورا هنوز هم به تیکه‌ی واقعی پوزخند می‌زنه و با اون چراغ کوچیکش جلو و جلوتر می‌ره. خودشو با دیگران مقایسه می‌کنه و هر روز دورتر می‌شه از دیگران. توی ذهن شخصیت اول نشسته و هر چند وقت یه بار پیف پیفی می‌کنه از این حجم تفاوت‌ها! آره، دیکته‌ی ننوشته رو همه بیست می‌شن. تا وقتی رویاپردازی کنی همه چی خوبه. همه چی کول‌ه. همه چی مثل عکسای پینترست‌ه. آره! ذهن خیلی قابلیت‌ها داره که یکیش هم به‌گا دادن من‌ه. تا کی جدل؟ کی‌می‌خواد کم بیاره؟ کی می‌خواد بفهمه که اون روز نمی‌رسه؟ کی می‌خواد بفهمه اون روز کذایی همین دیروز و امروز وفردایی‌ه که می‌خواد بیاد و قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته؟ نمی‌فهمه! مثل یه بچه‌ی پنج‌ساله‌ی تخس همینطور پاشو می‌کوبه‌ زمین و می‌گه من ازینا می‌خوام. من ازینا می‌خوام. من ازینا می‌خوام. (صدای عرعر بچه)

۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

we're all dreamers...

من چقدر بدبختم که بک‌آپ پلن زندگیم یه رابطه‌ی عاطفی‌ه متوسطه که امیدوارم یه روز بیاد. و چقدر بدبختم که نشستم تا «بیاد». نه اینکه خودم «بسازمش».

۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

why the fuck are you looking at me!?

فاک یو. رسما فاک یو. رویاهام دارن تو واقعیت بهم قهقهه میزنن. جلوم وایمیستن و پشت یه دیوار نامرئی دستشونو به نشانه‌ی تمسخر جلوم میگیرن و به عنوان یه بدبخت به همدیگه نشون میدن. تا حالا تجربه‌ش رو نداشتم. یا یک واقعیت بولشتی بود و باهاش می‌ساختم و یا یه رویای دوردستی بود و تکلیفش مشخص بود. دوردست بود. کاری باهام نداشت. می‌شستم نگاش میکردم. پینش می‌کردم. به بقیه نشونش می‌دادم. میگفتم میبینی؟ دوسش دارم. ولی قرار نیست به هم برسیم. جفتمونم اینو قبول کردیم. تفاهم داریم سر نرسیدن به همدیگه. دوری و دوستی بود رابطمون. بعد از یه زمان به بعد همه چی ریخت به هم. زندگیم شد شبیه استیکرای پوکر فیس و واد دِ فاک. رویاهه بلند شد اومد جلوم. اومد نزدیکم. بغل دستم نشست. باهام حرف زد. بهم خندید. گریه کرد. منو صدام کرد. فقط نزاشت دستاشو بگیرم. چیزایی که با هم توافق کرده بودیم نکنیم. توافقمون دوری و دوستی بود. قرارمون این بود که اون دوردورا بشینه و فاصله باشه بینمون. اگه قرار نیست بهش برسم ترجیح میدادم دوردست باشه. هم تکلیف خودم مشخص باشه هم اون. قرارمون مسخره کردن من جلو جمع نبود. اومدن و نزدیک شدن و نرسیدن. برات از نزدیک شدن و نرسیدن نگفتم تا حالا!؟ بدترین چیزهاست. نزدیک بشی، ببینیش، تجربه‌ش کنی و نرسی. کسی که یتیم به دنیا اومده هیچ‌وقت مثل کسی که مادرش جلو چشمش از دستش میره احساس کمبود نمی‌کنه. دیدن خلا با حس کردن خلا فرق داره. من خلا رو همیشه می‌دیدم. حسش نمی‌کردم. قرارمون نبود حسش کنم. همش تقصیر رویای خالطوره! قرار نبود نزدیکم بشه. من به بدبختی‌هام عادت کرده بودم. من به نون خالی خوردن عادت کرده بودم. لازم نبود اون‌طرف سفره کباب بریونی بزارن و بگن واسه تو نیست. خب اگه واسه من نیست واسه چی گذاشتن؟ همه‌تون سر و ته یه کرباسین. فاک یو اِنی‌وِی!

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

آدما به رویاشون زنده‌ن

این شده اصل اساسی زندگیم. هر وقت خسته میشم، هر وقت ناامید میشم، هر وقت غمگین میشم بهش فکر میکنم. باعث میشه که کمتر احساس تحلیل رفتن بکنم. این روزها به پروژه‌ای که قراره به ثمر برسونیم فکر می‌کنم. رویایی فکر میکنم و تقریبا از هدف بودن گذشته کارم. اگر به کاری به عنوان هدف نگاه کنی براش تلاش می‌کنی، برنامه‌ریزی می‌کنی و پیش می‌ری. ولی من الان دارم به عنوان رویا نگاه می‌کنم بهش. فرقش این می‌شه که خیلی لحظه‌ای تصمیم می‌گیرم راجع بهش و برنامه‌ و دِدلاینی ندارم براش. به ویژِن‌های سایت فکر می‌کنم و می‌گم که چه خوشگل! چه خفن! بعد تصمیم می‌گیرم یک کم تلاش کنم در راستاش. هر چقدر رویا بزرگ‌تر، حسّ شیرینی فکر کردن بهش بیشتر و کار نکردن در راستاش هم به تبع بیشتر می‌شه. به رویای آیسک فکر می‌کنم و دیدن کل دنیا. حس خوبی می‌گیرم. حس می‌کنم که یه تارگتی دارم که براش دانشگاه کسشر رو تحمل کنم، زور زدن برای پول درآوردن رو قبول کنم، آدمای دورمو تحمل کنم. همه‌ی اینا باعث میشه به صورت لحظه‌ای امیدوار بشم و به تبع‌ش هم به همون سرعت می‌تونم ناامید بشم و طبیعتا دلیلش رو نمی‌دونم. رویاپردازی و هدف‌داشتن دوتا چیز هستن که خوبی‌ها و بدی‌های خودشون رو دارند. ولی من همچنان طعم شیرین خیال رو ترجیح میدم...

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

و تمام نقطه. سر خط؟

رفتم پست سارا رو خوندم. مادرش فوت کرد. خیلی وقت بود مادرش مریض بود و نمی‌دونم حتی مریضیش چی بود ولی فوت کرد. نوشته بود «و تمام.». همین! توی سایت نشسته بودم دستم رو گذاشتم پشت سرم و قلاب کردم و از پنجره‌ی چرک گرفته‌ی سایت بیرون رو نگاه کردم. بدنم داغ کرده بود و توی سینم احساس ترشی کردم. آسمون رو نگاه کردم و باورم نمی‌شد. مرگ انقدر می‌تونه راحت و سریع باشه؟ انقد نزدیک؟ انقد ناجوانمرد؟ تا به حال اینطور غمگین نشده بودم از مرگ نزدیک یک نفر دیگه که حتی به من نزدیک هم نیست. این رو قبلا هم نوشته بودم که توانایی این رو دارم که توی ذهنم عاشق و غمگین و خوشحال و ناراحت و حتی عصبانی بشم. فقط و فقط توی ذهنم. حالا که توی این مساله چیزی توی ذهنم نیست. همه چیز واقعی‌ان. پس این پروسه‌ کاملا طبیعی‌ه. توجیه منطقی احساسات من یکی از احمقانه‌ترین کارای دنیاست که چند وقتی‌ هست بهش مشغولم.

یک.امیدوارم پینترست اون جای رویایی باشه که دنبالش بودم.

۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

Don't give up bitch!

براش نوشتم که «میخوام کل دنیا رو بگردم». هر چقدر تلاش کردم تا یک قیدی چیزی اضافه کنم به جمله که انقدر فانتزی و احمقانه نباشه، نشد. همین رو براش نوشتم. «می‌خوام کل دنیا رو بگردم». احتمال قریب به یقین پیش خودش فکر کرد که این چه کسخلی‌ه. رویاهای احمقانه‌ی فانتزی. همه‌ی ما یک روزی رویاهای احمقانه داشتیم. حتی از «مارکوپولو شدن» هم احمقانه‌تر! همینطوری توی ذهنمون پرورشش می‌دادیم تا اینکه یک روز ازشون دست کشیدیم. همه و همه این رویاها رو داشتیم، فقط زمان دست کشیدنمون و «چرایی» دست کشیدنمون فرق می‌کنه! بعضی‌ها توی دبستان و با یک تلنگر شاید شروع کنن به پاک کردن بخش رویاهای مغزشون. بعضی توی دبیرستان و بعضی با ریدن توی کنکور. هر کس دلایل متفاوتی داره و زمان‌های متفاوتی و توی این موقعیت‌ها کم‌کم شروع می‌کنه به پاک کردن بخش رویاهاش و جای پراسس‌ش رو میده به واقعیت و زندگی روزمره و روزمرْگی‌ش! 

اما Traveler شدن و دیدن دنیا و فرهنگاش و آدماش و زندگی کردن با هفت‌ ملیارد آدم به جای هفتاد ملیون، رویای دست‌نیافتنی‌ای نیست. معیار رویای دست‌نیافتنی بیشتر توی خود آدم تعریف میشه و این‌که آدم‌های توی دنیا چقدر توی عملی کردن این رویا موفق بودن. توی این یک مورد خاص مصداق زیاده. حتی اگر هم نبود، بیشتر ماهیت رویا به تلقی آدم‌ها از دست‌نیافتنی بودن اون هست. اینجا و این زمان و این وبلاگ، من می‌نویسم که فعلا نمی‌خوام این قسمت از مغزم رو اختصاص بدم به واقعیات مزخرف و ترجیح می‌دم توی رویاهاش غرق باشه تا زمان عملی کردنش برسه! شاید یک‌زمانی بیام و لینک این پست رو بدم و بگم که چقدر احمق بودم که زندگی فلان و بهمان ولی، ولی الان میگم نه! من عملی‌ش میکنم! به قول یکی «آرّه!».