۱۳۹۵ فروردین ۵, پنجشنبه

افق

من تنها عکس پینترستی که تونستم واقعیش کنم برای خودم، دیدن و گشت و گذار بین قفسه‌ی کتاب‌های کتابفروشی‌های انقلاب بوده. اونم تنهایی.

۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه

انار

تاحالا لباتونو گذاشتین رو شاهرگش، شریانش رو حس کنین و آروم بگیرین؟

هب، ۹۵

یک پستی نوشته بودم قبلا که نود و سه را نفهمیدم، که نبودنش بهتر است. نادیده‌گرفتنش. الان هم آمده‌ام بنویسم ۹۴ خیلی زود رفت. اصلا نفهمیدم کی ترم شش آمد،کی بیست و یک سالم شد، کی اسفند شد و کی سال تحویلی که طبق معمول خوابیدم. شاید زمان عادی می‌گذرد و این منم که بی‌تفاوت شدم به گذشتنش و به عبور کردنش. شاید این منم که عین احمق‌ها دنبال آرامشی هستم که به خودم وعده داده‌ام که می‌رسد. دنبال روزهایی هستم که رویاها خودشان تحقق پیدا کنند و من فقط انگار باید تا آن روز نگه‌شان دارم، همین.
قبل‌تر ها به گذشت زمان حسای‌تر بودم. این را از سر سفره هفت‌سین رفتنم، از روزشماری‌های آخر سالم، از قول و قرارهایی که توی سال جدید به خودم  می‌دادم و از دلهره‌ام (!) برای سال جدید می‌شد فهمید. ولی حالا انگار دارم سعی می‌کنم ترسم از آینده را با بی‌محلی کردن به زمان نشان دهم. که بگویم «آره! تخمم هم نیست چی می‌خواد بسه» ولی در واقع تخم‌هایم دارد زیر بار ندانستنشان می‌ترکد! همین. بله ! در «ظاهر» منم با انگشت وسطی افراشته به طرف آینده و قیافه‌ای مصمم!

۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه

مثل یه تاب، سوار روی یه درخت با یه غروب آفتاب

وبلاگ برای من بهانه و محفلی بود برای دور شدن از دیگران. تنهایی فکر کردن و متفاوت فکر کردن. از عمد متفاوت فکر کردن. سرکوب‌هایی که می‌شدم را زور می‌زدم با پناه بردن به چندتا عکس و کلمه در وبلاگ جبران کنم مثلا! جبران که نشد هیچ، انگار به ریشه‌های رویاها و توهمات ذهنی‌ام آب و کود می‌رساندم. رشد می‌کردند و بزرگ‌تر و پربارتر می‌شدند. تنها بدی‌شان این بود که توی مغزم بودند. قرار نبود و اصلا نمی‌توانستند بیرون بیایند. به جای‌ تلاش برای عملی کردنشان بیشتر به درون مغزم هلشان می‌دادم. به درون توهماتم. ته ته فکرهام. خوشحال هم بودم که دارند پربارتر می‌شوند. بلند‌تر و باعظمت‌تر. که یک روز قلمه‌ می‌زنمشان به درخت زندگی‌ام. که یک‌ روز با ریشه می‌کَنمشان و می‌گذارم توی باغچه‌ی زندگیم. امیدوار بودم. شاید هم خودم را گول می‌زدم و به امید یک روز کذایی وقتم را با افکارم تلف می‌کردم. ولی «می‌ترسم» یک روز که باید روز موعود باشد و من بخواهم تک‌تکِ این فیلم‌ها و عکس‌ها و کلمه‌ها را با تو زندگی کنم دیگر دیر شده باشد؛ دیگر نتوانم قلمه‌ای بزنم. درختی را با ریشه‌هایش جابه‌جا کنم و دیگر نتوانم دوجا زندگی کنم. می‌ترسم. به معنای واقعی می‌ترسم. یا مجبور می‌شوم تا آخر راه زیر سایه‌ی درخت رویاهام بشینم و از توهم نسیم لذت ببرم یا اینکه درخت را از ریشه قطع کنم. منطقی نیست، نه؟ مثل احمق‌ها به نظر می‌آیم، نه؟ امیدوارم روزی این درخت را ببینی و به توهماتم ایمان بیاوری. که کمکم کنی با هم این درخت را بزرگ کنیم. با هم زیر سایه‌اش بنشینیم و اگر هم قرار به قطع کردن گرفتیم، با هم از اول شروع کنیم. بیا حداقل در بدترین حالت «با هم» باشیم. 

بودن یا نبودن

بودن یا نبودن، حرف در همین است آیا بزرگواری آدمی بیشتر در آن است که زخم فلاخن و تیر بختِ ستم‌پیشه را تاب آورد، یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن، خفتن؛ نه بیش؛ و پنداری که ما با خواب به درد‌های قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می‌دهیم؛ چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن؛ آه، دشواری آن که از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم،‌چه رؤیاهایی به سراغ‌مان توانند آمد می‌باید ما را در عزم خود سست کند. و همین موجب می‌شود که عمر مصایب تا بدین حد دراز باشد. به‌راستی، چه کسی به تازیانه‌ها و خواری‌های زمانه و بیداد ستمگران و اهانت مردم خودبین و دلهره‌ٔ عشق خوار داشته و دیرجنبی قانون و گستاخی دیوانیان و پاسخ ردی که شایستگان شکیبا از فرومایگان می‌شنوند تن می‌داد و حال آن که می‌توانست خود را با خنجری برهنه آسوده سازد؟ چه کسی زیر چنین باری می‌رفت و عرق‌ریزان از زندگی توان‌فرسا ناله می‌کرد. مگر بدان‌رو که هراس چیزی پس از مرگ، این سرزمین ناشناخته که هیچ مسافری دوباره از مرز آن باز نیامده است، اراده را سرگشته می‌دارد و موجب می‌شود تا بدبختی‌هایی را که بدان دچاریم تحمل کنیم و به سوی دیگر بلاها که چیزی از چگونگی‌شان نمی‌دانیم نگریزیم. پس ادراک است که ما همه را بزدل می‌گرداند؛ بدین‌سان رنگ اصلی عزم از سایهٔ نزار اندیشه که بر آن می‌افتد بیمارگونه می‌نماید و کارهای بزرگ و خطیر به همین سبب از مسیر خود منحرف می‌گردد و حتی نام عمل را از دست می‌دهد. 

نمایشنامه هملت / اثر ویلیام شکسپیر / ترجمه م.ا.به‌آذین

۱۳۹۴ اسفند ۷, جمعه

بیست و ۲

تقریبا یک هفته از تولدم میگذرد. شنبه یک اسفند هزار و سیصد و نود و چهار رفتم توی بیست و دو سالگی! ۲۲؟ عدد بزرگی نیست؟ ما آدم‌ها قرار نیست با عدد بزرگ بشویم، با عدد جایگاه پیدا کنیم، با عدد دوستانمان عوض بشوند. عددها فقط با توجه به هدف‌ها و رویاهام بزرگ و کوچک می‌شوند. بیست‌و‌دو برای منِ الان شاید کم است. شاید فکر می‌کنم کلی وقت دارم. کلی زمان! دانشگاه را سر فرصت تمام می‌کنم (از شرش راحت می‌شوم)، شاید بروم یک‌ رشته‌ی دیگر بخوانم. شاید بروم چندماهی توی کتابفروشی کار کنم، بروم شغل‌های عجیب انتخاب کنم. می‌دانی؟ من در لحظه از زندگی توقع زیادی ندارم. پول برای یک زندگی معمولی + زمان زیاد +‌سلامتی. فعلا همین. انتظارات زیادی نیست، نه؟ پارسال که ۱ اسفند شده بود نگران بودم، نگران آینده. نگران اینکه فردا قرار است چه‌کار کنم؟ پارسال خیلی ناامید بودم و جلوی‌ چشم‌هایم تاریک و مه‌آلود بود. نمی‌دانستم کجا می‌روم و از ندانستن اعصابم خورد بود. از ناشناخته بودن راه می‌ترسیدم و از ترس‌هام عصبانی می‌شدم و غمگین. آره، از ترس‌هام غمگین می‌شدم. فکر می‌کردم دیگران حداقل یک مشعلی دارند، یک چراغ‌قوه‌ای، یک سوی چراغی، یا حداقل یک اطمینانی که پشت این مه و تاریکی قرار است روشن باشد، قرار است به جاهای خوب برسند. حداقل این اطمینان را داشته باشند که اگر هم به مقصدی نمی‌رسند، ته جاده به دره ختم نشود. هنوز هم که هنوزه نفهمیدم دیگران چطور با تاریکی سر می‌کنند. چراغ دارند؟ کسی از ماجرای بعد از تاریکی خبردارشان کرده؟ یا از نفهمی‌شان است که سرخوشانه راه می‌روند. امسال هم چیزی عوض نشد. تاریکی‌ همان بود. تنها تفاوت این بود که با هر بدبختی توی این جاده «جلوتر» رفته بودم. همین. تاریکی همان است. ناهمواری همان است. آدم‌ها همان‌ها هستند. فقط من خسته‌تر شدم. از فکر کردن به بعدها، به آینده، به فردا. شاید هم می‌ترسم. نمی‌دانم.در هر صورت تصمیم گرفته‌ام دیگر فکر نکنم. به بعد‌ها، به‌ آینده، به فردا. همین.

۱۳۹۴ بهمن ۲۴, شنبه

فمه

همین که دخترها راحت‌تر می‌تونن گریه کنن باعث می‌شه حقوق زن و مرد برابر نباشه. گور بابای فمنیست‌ها.

+ پسری که نه می‌تونه گریه کنه نه سیگار بکشه باید چی‌کار کنه دقیقا؟‌!

۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

آنتیگون



کرئون : هیچ‌ چیز دیگه‌ای مهم نیست. داشتی اون گنج رو به هدر می‌دادی! من حال تو رو درک می‌کنم،‌اگر من هم بیست‌ سال داشتم،‌همین کار رو می‌کردم. برای همین با دقت و تحسین به حرف‌هات گوش می‌کردم. من در اعماق زمان حرفای کرئونی لاغر مردنی رو می‌شنیدم، که مثل تو فقط به «ایثار» فکر می‌کرد..آنتیگون، زود عروسی کن، خوشبخت باش. زندگی اون چیزی که تو فکر می‌کنی نیست. زندگی مثل یه آبی‌یه که جوونا بدون این‌که بفهمن می‌ذارن تا از لای انگشتای بازشون بریزه بیرون. دستت رو ببند، زودتر، دستت رو ببند. نگهش دار. اون وقت متوجه می‌شی که زندگی به چیزی سخت و آسون تبدیل می‌شه که وقتی زیر آفتاب نشستی داری مزه مزه‌ش می‌کنی. همه عکس‌ این قضیه رو بهت می‌گن،‌چون به نیروی تو و به شور و هیجان تو احتیاج دارن. به حرفاشون گوش نده. وقتی من هم دارم جلوی مقبره‌ی اته‌اوکل سخنرانی می‌کنم به حرفام گوش نده. اون حرفا حقیقت نداره. هیچ‌چیز به اندازه‌ی ناگفته‌ها حقیقت نداره. تو هم گرچه خیلی دیر این‌ها رو می‌فهمی، زندگی مثل یه کتاب دوست‌داشتنی‌یه، مثل یه بچه‌ست که بغل دست‌مون داره بازی می‌کنه،‌مثل ابزاری‌یه که می‌گیریم دست مون و ازش استفاده می‌کنیم،‌مثل یه نیمکته که شبا دم در خونه‌مون روش استراحت می‌کنیم. تو باز هم از من متنفر می‌شثی، ولی با کشف این موضوع می‌بینی که این حرف تسکین مضحکیه برای پیری، زندگی شاید هم واقعا چیزی غیر از خوشبختی نباشه.
.
{...}
.
آنتیگون: شماها همه‌تون با این خوشبختی‌تون حالم رو به هم می‌زنین! با این زندگی‌تون که به هر قیمتی شده باید دوستش داشته باشین. مثل سگ‌هایی که هرچی دم دست‌شون برسه لیس می‌زنن. اگه سخت‌گیر نباشی تا آخر عمر شانسای کوچیک می‌آری. اما من همه چیز رو می‌خوام، همین الان ـ باید هم کامل باشه - وگرنه رد می‌کنم! من نمی‌خوام قانع باشم، نمی‌خوام خودم رو به یه چیز مختصر راضی کنم، که اونم تازه اگه دختر خوبی باشم بهم بدن. امروز من می‌خوام مطمئن شم که همه چیز رو بهم می‌دن و این همه چیز هم باید مثل بچگی‌هام زیبا باشه وگرنه ترجیح می‌دم بمیرم!
.
نمایشنامه‌ی آنتیگون / ژان آنوی

یک. احساس میکنم دارم شبیه آنتیگون می‌شوم. سخت‌گیر، زیاده‌خواه،‌ کمال‌طلبی که فقط حاضر نیست برای رسیدن به مقصودش قربانی شود. همین.


دو. این روزها بیشتر از هر کس آنتیگون رو درک می‌کنم. همین.

می‌شه گم بشم و پیدا نشم؟




می‌شه موهات بشن یه جنگل تاریک و من بشم اون آدمی که گم می‌شه توش؟ یه جنگل تاریک و پر از شاخ و برگ که حتی ماه هم از لای شاخه‌هاش پیدا نباشه. که هر چقدر جلوتر می‌رم، شاخه‌ها صورتم رو زخم کنن و ناامیدتر از پیدا کردن راه نجات درمونده و ناچار بشینم یه جا و گریه کنم و امیدوار باشم تا خوراک یه حیوونی بشم. می‌شه رنگ قهوه‌ای چشم‌هات بشن یه جزیره‌ی کوچیک و من بشم یه دورافتاده که آب بدن بی‌جونم رو تا ساحل رسونده؟ دراز بکشم رو شن‌های گرم ساحل و ساعت‌ها زل بزنم به آسمون چشمات؟ می‌شه؟ گم‌شدن و دورموندن و پرت‌شدن که خواسته‌های بزرگی نیستن، هستن؟ 

می‌دونی؟ «دِفالت‌این‌اور‌استارز» یه مونولوگ داشت که می‌گفت‌: «آدم توی این دنیا واسه شکسته‌شدن دلش حق انتخابی نداره، ولی میتونه انتخاب کنه که کی دلشو بشکنه». راست می‌گفت. ما آدم‌ها چاره‌ای جز گم‌شدن و دورافتادن و طردشدن نداریم، پس چی‌ می‌شه اگر توی موها و چشم‌هات غرق بشیم؟ مثل کسایی که نحوه‌ی مردنشون رو از قبل انتخاب می‌کنن و خودکشی می‌کنن. همه می‌میرن ولی فقط یک‌سری هستن که از مردنشون هم لذت می‌برن. از نحوه‌ی رفتنشون. فقط یه سری هستن که جای درست گم می‌شن، جای درست پرت می‌شن، جای درست غرق می‌شن. لای موهات. توی چشمات. توی عمق لب‌هات. قمار خوبی نیست؟

۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

بغلم می‌کنی؟ خواهش.




واقعا زندگی سخت نیست. اگر بلند شوی و بیایی اینطرف‌تر، پهلوتر، کنارتر، نزدیک‌تر، پیش‌ من‌تر، بغلم‌تر. آخر می‌دانی؟ تو از همان دختر‌هایی هستی که پسرگونه رفتار می‌کنند. سخت بغل می‌خواهند. سخت گریه می‌کنند. سخت آرایش می‌کنند. لاک زدن برایشان تمام دنیایشان نیست. اینطور نیست که با یک خط چشم کشیدن انگار دنیا را بهشان داده‌ای. می‌دانی؟ تو متفاوت بودی. نگفتم خوب بودی. گفتم متفاوت. تو چند ساعت جلو آینه آرایش نمی‌کردی و در آخر با لبخند رضایت و پیروزی روی لبت به سمت مهمانی شبانه برویم. تو رفتارهایت را نمی‌پیچیدی داخل یک جعبه‌ی مهروموم‌شده و دستم بدهی و بگویی درکم کن، دِ لامصب درکم کن. وقتی بغل می‌خواستی می‌آمدی و بغلم می‌کردی. بغلت می‌کردم. با نیش و کنایه منتظر نمی‌ماندی تا بغلت کنم. برای مطمئن شدن از احساساتمان آزمون‌های چندگانه نمی‌گرفتیم تا به هم بگوییم «هی! تو رد شدی. هی! تو مردودی». با به همدیگر اعتماد داشتیم. اعتماد؟ به دوستت دارمِ هم اعتماد داشتیم؟ به بوسه‌های هم اعتماد داشتیم!؟ لابد داشتیم. من که داشتم. با هر بوسه ادامه می‌دادم و با هر متنفرم می‌ایستادم. هر ابرازی را واقعی قبول می‌کردم. نکنم؟ نکنم چه‌کار کنم؟

می‌دانی؟ شاید هم واقعا نمی‌دانی. اگر می‌دانستی که اینطور نمی‌کردی. اگر می‌دانستی که نمی‌آمدی و بمانی و زمزمه کنی. که می‌دانی زمزمه‌هایت را هم باور می‌کنم. زمزمه‌های دوستت ندارم‌هات را. من از بچگی زودباور بودم. شاید مشکل از من بود. شاید مشکل از ما بود.

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

خفه می‌شی؟ التماست می‌کنم! بگیر بخواب حداقل

از یه جایی به بعد زندگیم شد دوپاره. زندگیم شد یه آدم که درس‌ می‌خونه، تفریح می‌کنه، در ظاهر همه‌چی داره، دشمن نداره و در نهایت یه سری اسکل بهش حسرت می‌خورن. یه‌ آدم دیگه هم هست که میاد وبلاگ می‌نویسه، آدرسشو به هیشکی نمی‌ده، از اجتماع بیزاره، می‌خواد سر به تن هیشکی نباشه، همه رو جاج می‌کنه، به خودش قول‌هایی می‌ده که هیچ‌وقت اجراشون نمی‌کنه و اون آدم دیگه حسرتشو می‌خوره. شخصیت دوگانه چیزیه که همه ازش حرف می‌زنن. همه چسناله می‌کنن که این کسی که لبخند رو لبشه درد داره و زورکی می‌خنده و همه جا می‌گن دارن درداشونو تحمل می‌کنن. به قول فاطمه می‌گفت به یه سری‌ها هم باید گفت که بزارین من از بدبختی‌هام بگم، بعد یه وقت اختصاص می‌دم به شما تا بهم ثابت کنین از من بدبخت‌ترین!! آره، همه میگن این خود واقعی من نیست، ولی درصدهاشون فرق داره با هم. من هم همین‌ چیزها رو میگفتم، تا وقتی که کم‌کم به خودم اومدم و دیدم که اون آدم دوم داره وارد زندگی آدم اول‌ه می‌شه. ترسناکه، نه؟ اینکه یه کسی که نیست رو خلق کنی و بیاد جایگزینت بشه. مثل لباس سیاه اسپایدرمن که به بادش داد. خودش بهش بها داد. خودش اجازه داد ولی آخر سر که خواست بره نمی‌رفت. آخر سر که خسته‌شده بود ازش نمی‌رفت. برای رفتنش هزینه داد. شاید زیاد. ما هم مجبور می‌شیم هزینه بدیم. اگر بخوایم بره باید هزینه بدیم. شاید نه، صبر کن! چرا بره؟ چرا؟ من تو اجتماع جوری رفتار می‌کنم که ملت فکر کنن واقعا خبری‌ه. جوری توییت می‌کنم انگار منظوری دارم. زندگیم انقدر شبیه مرداب‌ه و هیچ پستی و بلندی‌ای نداره جوری رفتار می‌کنم و بهش کش‌مکش اضافه می‌کنم تا شاید یه درام احمقانه‌ای ازش دربیاد. تخم‌مرغ خالی‌ رو رنگ می‌کنم و بهش لعاب می‌دم در حالی که خالی‌ه، فشار بیاد بهش می‌شکنه و پودر می‌شه. همه تو بیرون فکر می‌کنن «اوه مای گاد! این پسره چه زندگی‌‌ه خفنی داره!» همه فکر می‌کنن تو اون گوشه‌موشه‌های زندگیم خیلی چیزا خوابیده. جرات حقیقت که بازی می‌کنیم من همیشه حقیقتو انتخاب می‌کنم و وقتی از زندگی واقعی و پوچ من خبردار می‌شن، می‌گن چقدر دیوثه که داره جر می‌زنه وسط بازی! قانع نمی‌شن که خالی‌ه. که پوچ‌ه. که هیچی نیست. که واقعا هیچی نیست. از یه زمانی به بعد هر چی پتانسیل اجرا تو زندگیم بود رفت توی مغزم. شدن داستان‌هایی که تو مغزم درست می‌شدن. شدن فکرهای بی‌سروته‌ای که امونم نمی‌دادن. تبدیل شدن به یه سری افکار احمقانه که جرات تحقق نداشتن. هر چقدر که زمان بیشتر می‌گذشت فکرهام عقب‌تر و عقب‌تر رفتن و احتمال عملی‌ شدنشون به صفر میل کرد. دو تیکه شدم، آدمی که زندگی می‌کنه و قبول کرده افکارش تحقق پیدا نمی‌کنن، جلو می‌ره و سعی می‌کنه با هزار بدبختی یه ذهن منطقی داشته باشه که بتونه باهاش جوری زندگی کنه که دیگران سرکوفت نزنن بهش. آره! ملاکش شده دیگران و هر چندوقت یه بار مسائل مهم‌شو با دیگران مطرح می‌کنه چون خودش خیلی وقته که نمی‌تونه برای مسائل مهم‌ش تصمیم بگیره. خیلی وقته که فکر می‌کنه اگه این‌کار رو بکنه دیگران قطعا بهش می‌خندن، به حماقتش می‌خندن، به سادگی‌ش می‌خندن. مجبوره با دیگران صحبت کنه، نظرشونو بپرسه و چون اسمشو دیگه نمی‌شه گذاشت مشورت، همون‌ها رو مستقیم اجرا بکنه. تیکه‌ی دوم ولی نه، اینطوری نیست. هنوز امید داره که یه روز یه جایی فکراشو اجرا می‌کنه. اون دوردورا هنوز هم به تیکه‌ی واقعی پوزخند می‌زنه و با اون چراغ کوچیکش جلو و جلوتر می‌ره. خودشو با دیگران مقایسه می‌کنه و هر روز دورتر می‌شه از دیگران. توی ذهن شخصیت اول نشسته و هر چند وقت یه بار پیف پیفی می‌کنه از این حجم تفاوت‌ها! آره، دیکته‌ی ننوشته رو همه بیست می‌شن. تا وقتی رویاپردازی کنی همه چی خوبه. همه چی کول‌ه. همه چی مثل عکسای پینترست‌ه. آره! ذهن خیلی قابلیت‌ها داره که یکیش هم به‌گا دادن من‌ه. تا کی جدل؟ کی‌می‌خواد کم بیاره؟ کی می‌خواد بفهمه که اون روز نمی‌رسه؟ کی می‌خواد بفهمه اون روز کذایی همین دیروز و امروز وفردایی‌ه که می‌خواد بیاد و قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته؟ نمی‌فهمه! مثل یه بچه‌ی پنج‌ساله‌ی تخس همینطور پاشو می‌کوبه‌ زمین و می‌گه من ازینا می‌خوام. من ازینا می‌خوام. من ازینا می‌خوام. (صدای عرعر بچه)

۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه

دوباره می‌گیریم، سه دو یک! (نازش کن)

باور کن منم می‌خوام، منم دوسِت دارم. منم دوست دارم سر بزارم رو شونه‌ت. شونه چیز خوبیه، باعث می‌شه نزدیک‌ترین حالت بهت باشم، چشمات، گوشات، لبات و خنده‌هات. آره، زندگی می‌تونه خیلی لذت‌بخش باشه، ولی موقتی‌ه. همه‌شون موقتی‌ان. شاید من دیگه کمال‌گرایی رو گاییدم ولی از چیزای موقتی خوشم نمی‌آد. تو بیا و فک کن دو سال خندیدیم و شاد بودیم و کس‌خوار زندگی‌گویان بهش فاک نشون دادیم، بعدش؟ شونه‌ها موقتی‌ان، خنده‌ها موقتی‌ان و حرفا هم همینطور. رازها، بوسه‌ها، نوازش‌ها! هر چقدر واقعی‌تر انجامشون داده باشیم لحظه خداحافظی باهاشون سخت‌تره. فیلم بازی کنیم؟ خوبه! فهمیدم. تو بری یه چایی نه نه دو تا چایی!! منم می‌خورم. استثنائا می‌خورم. قراره فیلم بازی کنیم، مگه نه؟ بری دو تا چایی بریزی و بیای سرتو بزاری رو پاهام. موهای‌ بلندتو بگیرم تو دستام. نوازششون کنم. آره، می‌دونم! بهم نگو. فیلمو خراب نکن. تو موهای کوتاه دوست‌ داری و من بلند، ولی قراره فیلم بازی کنیم، اهمیتی داره؟ نه. می‌تونیم بریم خیابونا رو گز کنیم. از صب تا شب پیاده بریم و خاطره بگی برام. تو خاطره زیاد بلدی، نه؟ حتی می‌تونی کسشر تفت بدی، قرار نیست اینا بمونن، مگه نه؟ می‌تونیم راحت دروغ بگیم به هم. می‌تونی بگی من اولین کسی هستم که این احساسو باهاش داری. می‌تونی بگی با من یه حس دیگه به زندگی داری. ما که قرار نیست تا ابد پیش هم بمونیم پس بیا انتقاممونو از رویاهامون بگیریم. بیا مثل فیلما زندگی کنیم، فقط چند وقت. مثل فیلما بعد از هر عصبانیتی با یه بوسه همه چی تموم بشه، مثل فیلما فقط سکانسای خنده و بسازیم و گریه‌هامونم رو شونه‌های هم باشه نه تو تنهایی و غربت. بیا مثل فیلمای تین‌ایجی زندگی کنیم. the fault in our stars رو که دیدی؟ نه؟ می‌تونیم مثل همون باشیم با این فرق که نه من سرطان دارم و نه تو. ما برای ماجراجویی سفر می‌کنیم نه چون تو سرطان داری. می‌تونیم تهش هیچ‌کدوم نَمیریم. حداقل تا آخر فیلم نه. بیا مثل این فیلما زندگی کنیم. همین فیلما که توقعمونو از زندگی بردن بالا. ما که قراره موقتی باشیم، مثل یه فیلم دو ساعته با یه هپی‌اندینگ مسخره‌تر از خودش. بعد که سالن تاریک شد تیتراژ پخش شد و اسمای واقعی‌مون و پشت‌بندش تمام دروغ‌ها و جلوه‌های ویژه رو نشون دادن، می‌تونیم حتی بدون نگاه همدیگه ترک کنیم. باور کن اصلا سخت نیست. ترک کردن یه سری دروغ و فانتزی اصلا سخت نیست. انگار اصلا چیزی نبوده که ترک کنیم. بعدشم خوش و خرم می‌ریم سر کار خودمون و به هیچ‌جامونم نیست. ما فیلم بازی کردیم! همین. میبینی چقدر خوبه؟ نه غمی هست تهش، نه غصه‌ای، نه ناراحتی‌ای. ما هنوزم با هم دوستیم و همدیگه رو دوست داریم و شاید تو یه فیلم دیگه با یه بازیگر دیگه همین نقشو بازی کنیم و اون رو هم می‌دونیم موقتی‌ه. می‌بینی! زندگی راحت‌تر شد.

وقتی جدا شدنو نمی‌شه کاریش کرد، پس بیا یه جوری بازی کنیم که کم‌تر درد داشته باشه. بهم دروغ بگو. به هم دروغ بگیم. کس‌ خار اخلاقیات!

 + گوش‌ کنیم