من تنها عکس پینترستی که تونستم واقعیش کنم برای خودم، دیدن و گشت و گذار بین قفسهی کتابهای کتابفروشیهای انقلاب بوده. اونم تنهایی.
۱۳۹۵ فروردین ۵, پنجشنبه
۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه
هب، ۹۵
یک پستی نوشته بودم قبلا که نود و سه را نفهمیدم، که نبودنش بهتر است. نادیدهگرفتنش. الان هم آمدهام بنویسم ۹۴ خیلی زود رفت. اصلا نفهمیدم کی ترم شش آمد،کی بیست و یک سالم شد، کی اسفند شد و کی سال تحویلی که طبق معمول خوابیدم. شاید زمان عادی میگذرد و این منم که بیتفاوت شدم به گذشتنش و به عبور کردنش. شاید این منم که عین احمقها دنبال آرامشی هستم که به خودم وعده دادهام که میرسد. دنبال روزهایی هستم که رویاها خودشان تحقق پیدا کنند و من فقط انگار باید تا آن روز نگهشان دارم، همین.
قبلتر ها به گذشت زمان حسایتر بودم. این را از سر سفره هفتسین رفتنم، از روزشماریهای آخر سالم، از قول و قرارهایی که توی سال جدید به خودم میدادم و از دلهرهام (!) برای سال جدید میشد فهمید. ولی حالا انگار دارم سعی میکنم ترسم از آینده را با بیمحلی کردن به زمان نشان دهم. که بگویم «آره! تخمم هم نیست چی میخواد بسه» ولی در واقع تخمهایم دارد زیر بار ندانستنشان میترکد! همین. بله ! در «ظاهر» منم با انگشت وسطی افراشته به طرف آینده و قیافهای مصمم!
۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه
مثل یه تاب، سوار روی یه درخت با یه غروب آفتاب
بودن یا نبودن
۱۳۹۴ اسفند ۷, جمعه
بیست و ۲
۱۳۹۴ بهمن ۲۴, شنبه
فمه
+ پسری که نه میتونه گریه کنه نه سیگار بکشه باید چیکار کنه دقیقا؟!
۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سهشنبه
آنتیگون
میشه گم بشم و پیدا نشم؟
۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سهشنبه
بغلم میکنی؟ خواهش.
۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه
خفه میشی؟ التماست میکنم! بگیر بخواب حداقل
۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه
دوباره میگیریم، سه دو یک! (نازش کن)
+ گوش کنیم

