۱۳۹۵ تیر ۲۱, دوشنبه

جای جدید، شاید یه آدم جدید

به دلایلی میرم یه جای جدید بنویسم، و به دلایلی آدرس رو نمی‌ذارم اینجا
اگر دوست داشتین کامنت بزارین یا بهم بگین بدم آدرسش رو.

۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه

نیمه‌ی تاریک ماه




برای من مبهم بودی. ناشناخته بودی ولی بیشتر از هر کس دیگری می‌شناختمت. نبودی ولی همیشه زنده نگه می‌داشتمت. تار بودی ولی سعی می‌کردم تصورت کنم. لال بودی ولی بیشتر زمان‌ها با تو حرف می‌زدم. کور بودی و نمی‌دیدی اشتباهاتم را و من هم خودم را به کوری می‌زدم و نمی‌دیدم کوتاهی‌هایت را. خودخواه بودی و نمی‌ماندی و من هم لجباز بودم و دنبالت می‌آمدم. مثل آفتاب پشت ابر به بودنت یقین داشتم ولی تو شب‌ها بیرون می‌آمدی. مثل ستاره‌هایی که هستند و دیده‌ نمی‌شوند صرفا دلخوش می‌کردم به آلودگی‌های نوری و چشم‌های ضعیفم و می‌دانستم تو پس این دود‌ها و ابر‌ها و نور‌ها و چشم‌هایی که نمی‌بینند نگاهم می‌کنی. که امیدوارم فراموشت نکنم. اگر فراموشم کنی.

۱۳۹۵ خرداد ۲۳, یکشنبه

آیینه‌ی زار

نشسته‌ام توی کتابفروشی. شبیه آرین است: یک سبیل نیمچه موتوری با موی کوتاه و ریشی که با ماشین زده است. می‌پرسد انگیزه‌ات چیست. جواب‌های دیشبم یادم می‌رود. تفت می‌دهم. می‌پرسد از خودت بگو. کم می‌آورم. می‌پرسد سه کتاب اخیری که خوانده‌ای چیست. می‌گویم «اندرآداب نوشتار» و «فارنهایت ۴۵۱» و؟ سومی یادم نمی‌آید. تصویر کتابخانه‌ام می‌آید جلوی چشمم و جاهایی که کتاب‌های دم دستی که دارم می‌خوانمشان را تویش می‌گذارم، ولی انگار همه کتاب‌ها بی‌اسم‌اند. همه‌شان یک مستطیل‌اند که فقط رنگ و ضخامتشان با هم فرق می‌کند. باز هم شروع کردم به تفت دادن و نتوانستم نام کتاب سوم را بگویم. نه اینکه اسم کتاب توی ذهنم نباشد، ولی دنبال سومین کتابی بودم که اخیرن خوانده‌ام. می‌توانستم اسم هر کتابی را که تا به‌حال خوانده‌ام را بگویم ولی دچار لجاجت لحظه‌ای با خودم شدم. لجبازی سر اینکه باید راستش را بگویم. اصلن مهم نیست که طرف بفهمد دروغ گفته‌ام یا بفهمد راست گفته‌ام، مهم تصمیم‌ها و احساسی‌ست که من سر تک‌تک حرف‌هایم دارم. اینکه من نباید دروغ بگویم. نباید چیزی بگویم که نبوده. اینکه چیزی بگویم که نیست، که وجود نداشته، که وهم باشد و به دیگران بگویم باورش کنید برایم غیرقابل قبول است.  بعد که از کتابفروشی آمدم بیرون همینطور حسرت بود که می‌خوردم سر اینکه چرا نمی‌توانم چس‌مثقال دروغ بگویم؟ دروغ که نه، صرفن یک کمی حقیقت تخلص شده، آنهم جایی که حق با من است. جایی که با دروغ گفتنم کار غیر اخلاقی‌ای نکرده‌ام و هر کس جای من باشد همان حرف‌ها را می‌زند. که شاید اصلن اسمش «دروغ» نباشد. یاد نگرفته‌ام که هر حرفی را نباید هر جایی زد و اسمش را گذاشت صداقت. بعضی وقت‌ها یاد ابوذر می‌افتم که گفتند «توی گونی‌ات چه حمل می‌کنی؟» و برگشت گفت «پیامبر». همه خندیدند و گذاشتند برود. بعضی موقع‌ها انقدر حرف‌هایم راست و احمقانه و مسخره‌اند که بهم می‌خندند. مسخره‌ام می‌کنند و احتمالن دیدشان نسبت بهم منفی می‌شود. این آخری بد تمام می‌شود برایم ولی خب می‌شود گفت «من جویی‌ام، من حال‌به‌هم زن‌ام!». اسمم را در این موقعیت می‌گذارند «بازنده» ولی اشتباه است. تا وقتی بازی نکنی نمی‌توانی بازنده باشی. من بازی نکردم. من در بدترین حالت می‌توانم... . نمی‌دانم اسمم را چه می‌شود گذاشت ولی خب من تا جایی که بشود زور می‌زنم بازی نکنم ولی اگر قرار به بازی بشود، امیدوارم نشود.

یک. چقدر بد می‌نویسم. اه. اه. باید یک دستی به اینجا بکشم. 

دو. دلم برای بلاگفا و کامنت‌هاش و بیشتر از همه آدم‌های وبلاگی تنگ شده. بلاگ‌اسپات شبیه یه جزیره‌ی دورافتاده‌ست.

۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه

فقط پنج‌تا!

تجربه‌ها اصولن سخت به‌دست می‌آیند. اینکه یک جایی بالاخره قبول می‌کنم که باید گاردم را نزدیک‌تر بگیرم. در برابر آدم‌ها محافظه‌کارتر باشم. دروغ نگویم ولی تمام حقیقت‌ را هم نگویم. اینکه بعضی حقیقت‌ها را اصلن نیازی نیست به بازگو کردنشان حتا فکر کنم. نه اینکه درونگرا بشوم و هیچی از خودم بروز ندهم، ولی کمتر حرف بزنم: چون طی زمان فهمیدم که آدم‌های دوروبرم بیشتر می‌خواهند از حرف زدن من آتو بگیرند تا با من معاشرت کنند، بیشتر می‌خواهند از این حرف‌زدن خودشان را ارضا کنند تا برقراری رابطه و صحبت کردن. تجربه‌ها اصولن سخت به‌دست می‌آیند. تجربه‌های زیادی از اطرافیانم شینده‌ام و می‌شنوم و احتمالن خواهم شیند ولی خب من آدمی نیستم که تجربه‌ها را بدون هزینه دادن گوش کنم و عمل کنم بهشان. مرض دارم. کرم دارم. باید حتمن یک جا و یک زمانی سخت به فاک بروم تا تجربه‌ی عزیز به‌دست‌آمده را آویزان کنم ته تجربه‌های دیگری که خودم زحتمشان را کشیده‌ام. اینکه آدم‌های دوروبرم را هم غربال کنم را هم می‌دانستم ولی خب عمل نمی‌کردم. آدم‌های دوروبرم بیش‌ازحد زیاد شدند و شروع کردند مثل خوره به جانم افتادن. من تا حد خیلی زیادی آدم اجتماعی‌ای هستم ولی انگار دیگر نمی‌شود کاریش کرد. انگار دیگر وقتش رسیده که غربال کنم، آدم‌هایی که با آن‌ّها همفکری می‌کنم، آدم‌هایی که دردودل می‌کنم و آدم‌هایی که حداقل پیش خودم بهشان رفیق می‌گویم. غربال کردن چیز بدی نیست، صرفن از بی‌نظمی ذهنی جلوگیری می‌کند، فکر و ذهن و دنیای واقعی سوت و کورتر می‌شود، چت‌های تلگرام کمتر می‌شوند و از آنطرف چند نفر داری که می‌توانی دلخوش کنی بهشان. بیاوری توی گاردت و بکنی‌شان عزیزدردانه‌ی خودت. این‌ها همان‌هایی هستند که با رفتنشان و بی‌محلی و نه گفتن و دوری‌شان احتمالن غمگین بشوم. آره، تعدادشان فکر کنم پنج‌تا هم نشود ولی خب هم برای خودم و هم برای همان پنج‌تا همه‌چیز بهتر می‌شود. رابطه شفاف‌تر می‌شود، حرف‌ها ناب‌تر بشوند احتمالن و آینده‌ هم روشن‌تر می‌شود. یا باید گاردت را بالا بگیری و همه را توی‌شان راه بدهی و مدیریت کنی حرف‌ها و آدم‌ها و رفتار‌هایشان را، کارهایی که محول می‌کنی بهشان و صرفن می‌توانی «اعتماد» کنی و امیدوار باشی که آدم‌های خوبی باشند در لحظه. یا اینکه گاردت را پایین بگیری و هزینه‌اش را هم بپردازی. همین. من اولی بودم. گاردم بالا بود. هزینه‌ی زیادی دادم سر رفتارهای دیگران که سرشان کسی را نمی‌توانستم مواخذه کنم جز خودم. اعتماد کردن به دیگران احتمالن یکی از خطرناک‌ترین و حساس‌ترین کارهایی‌ست که می‌شود آدم توی زندگی نکبتش بکند و من بدون چشم‌داشت به آینده و خوش‌بینانه این‌کار را کردم. بدون استرس. نتیجه‌اش هم چیز مزخرفی شد که احتمالن باید تا مدت‌ها جمش کنم.

یک. آدم مگه فرندز نمی‌بینه که بخنده؟ چرا باید غمگین بشه خب یه آدم؟

دو. من معتاد شدم به خوشحال کردن دیگران به هر روش احمقانه‌ای. من مسئول این گه نیستم. باید ترک کنم این مرض رو.

سه. برخلاف روند طبیعی رفتارم کاری میکنم زجر بکشی، حتا اگه من زجر بکشم. تا عادت کنم. تا عادت کنیم. 

۱۳۹۵ خرداد ۸, شنبه

مرغ و تخم‌ مرغ

وقتی غمگین میشیم آهنگ غمگین گوش میکنیم یا اینکه چون غمگینیم دستمون میره رو این آهنگا!؟ من همیشه پس و پیش رو قاطی می‌کردم. همیشه. یه جایی می‌رسید که به خودم می‌اومدم و می‌دیدم بین دو تا عامل گیر کردم. نمی‌دونستم اول کدوم بوده و بعدی رو به وجود آورده. مثلا اون موقع نمی‌دونستم چون تو رو دوست دارم می‌خوام شبیه‌ تو باشم یا اینکه چون ما به هم شباهت داشتیم، دوست داشتم؟ یا اینکه چون در حق من جفا می‌کنن من باز بهشون می‌خندم یا اینکه چون زیادی می‌خندم اونا باز هم گه‌کاری خودشونو می‌کنن؟ 

۱۳۹۵ خرداد ۴, سه‌شنبه

میگه مسلمون نیستم. میگم مسلمون نیستی

در مواجهه با آدم‌هایی که می‌بینم، قسمت‌های ناشناخته‌شان را به دلخواه خودم پر می‌کنم. اعتقاداتی که بروز نداده‌اند، رفتارهایی که نشان نداده‌اند و غیره. بعد که واقعیتشان را می‌فهمم کلا با آن آدم مثل یک شخصیت متغیر برخورد می‌کنم. بهش اعتماد نمی‌کنم، همیشه با یک سرباری توی ذهنم رفتارهاش رو تحلیل می‌کنم. آدم‌ها هیچ تقصیری ندارند توی این زمینه، این منم که درگیر یک دروغگویی به خودم هستم که می‌دانم یک زمان لو می‌رود و بی‌اعتمادم می‌کند.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

می‌ترسم نقطه

یک.دلم گریه‌کردن میخواست. نمیدونم همینطوری بود یا نه. مهم هم نیست. حاضر بودم براش زور بزنم تا اشکام بیاد. مثل وقتایی که تو روضه‌ها گریه‌ام نمی‌گرفت و عذاب‌وجدان می‌گرفتم. توی ذهنم موقعیت‌های مختلفی رو تصور می‌کردم که گریه‌ام گرفته و حالم خراب شده و عکس‌العمل مردم رو تو ذهنم می‌ساختمشون. مثلا سر کلاس مدیریت گریه‌ام گرفته و دارم با عجله‌ و هق‌هق کنان میرم بیرون از کلاس. یا اینکه وسط یه بحثی بغضم می‌گیره و دیگه نمی‌تونم حرف بزنم. دستام رو می‌ذارم رو چشمام و سعی می‌کنم مخفیشون کنم. همه‌ی این‌ها رو به خودم اومدم و دیدم ذهنم داره ناخودآگاه می‌سازدشون. میبینی؟ چقدر احمقانه‌ست. یا اینکه جلوی «م» گریه‌م میگیره و زارزار اشک می‌ریزم با این فرق که روم نمی‌شه سرم رو بزارم روی شونه‌اش و آروم بشم. حتا توی گریه‌ کردن‌هام هم جرأت ندارم. حتا توی رویاهام هم برای خودم متصور نمی‌شم تو رو. دقیقا همینقدر احمقانه.

دو. چند روزی هست که توی پس‌زمینه‌ی ذهنم از مرگ می‌ترسم. نمی‌دونم چرا و از کی شروع‌شد این قضیه ولی چیز خوبی نیست. ترس منفی‌ایه. از اون ترس ها که دلهره می‌گیرم و کاری از عهده‌ام برنمیاد. از اینکه یک روز میرسه که نباشم، که نباشیم. از تصور نبودنم می‌ترسم. چه با وجود خدا و چه بی‌ وجود خدا. از اینکه انقدر مرگ رو ندید می‌گیریم توی زندگی روزمرّه‌م (مون) هم می‌ترسم. خیلی.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

به خودم آمدم انگار...

می‌توانم تو را توی ذهنم سازم، بزرگت کنم، با تو بیرون بروم، با تو زندگی کنم، با تو بخندم، گریه کنم، توی گودی گردنت صورتم را غرق کنم، چشم‌هات را ماچ کنم، بغلم کنی، باهام زندگی کنی، دوستت بدارم، دوستم بداری و بعد یک روز تو دیگر نباشی، نمی‌دانم چرا ولی نباشی. مثلا مرده باشی، رفته باشی، نیست شده باشی و هر چی. و بعد من از نبودنت غمگین بشوم. جدی جدی غمگین بشوم. از همانها که زیر قفسه‌ی سینه و بالای شکم یک احساس سنگینی می‌کنی. از همانها. شاید بگویی که من اصلا نبوده‌ام. آره. نبودی. الانم نیستی. هیچ‌وقت نبودی. شایدم هیچ‌وقت نباشی. ولی من غمگین می‌شم. چون نیاز دارم. شاید غمگین شدن هم مثل نیاز به غذا و نیاز جنسی باشد. نمی‌دانم ولی خب باید یک‌جوری تأمینش کنم. دارم مزخرف می‌گویم، نه؟

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

بابل



در انجیل آمده است که انسان‌ها برای رسیدن به بهشت شروع به ساختن یک برج (که بعدن به نام «بابل» معروف شد) کردند. خداوند از دست انسان عصبانی شد و این کار انسان را با ابداع زبان‌های مختلف که فهمیدنشان غیرممکن بود متوقف کرد. بابل به معنی سر و صدا و عدم ارتباط معنی پیدا کرد. حالا بابل عنوان فیلمی‌ست از ایناریتو. فیلمی که ساختار ساده‌ای برای فهمیدن دارد و از این حیث داستانش اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. فیلم از ۴ داستان به‌ ظاهر مجزا و دوراز هم ولی مرتبط تشکیل شده‌است. ۴ تکه که هر کدام داستان کوتاهی هستند برای خودشان. ما را به قلب خانواده‌های نابسامان از مغرب تا توکیو می‌برد، از مناطق مجلل و ثروتمند سن‌دیگو تا مناطق فقیر اطراف مرز مکزیک. فیلم سعی می‌کند تا جایی که می‌تواند بیرون بایستد: دوربینش را دستش می‌گیرد و سعی می‌کند ما را از زندگی مدرنِ کنونی فراتر ببرد و زمزمه‌های زیر پوست دنیای حاضر را نشان بدهد. از سادگی‌هایی که در زندگی‌ها حاکم است تا دغدغه‌ها و شیطنت‌ها و سرافکندگی‌هاشان. زندگی روتین یک خانواده‌ی عشایر. شیردوشیدنشان، سادگیشان، بچه‌هاشان، دید‌زدنشان،‌ اینکه دروغ می‌گویند، تریاک مصرف می‌کنند. دغدغه‌های یک مادر برای عروسی پسرش، حماقت‌هایش، گریه‌هایش، رقصیدن‌هایش، عشق‌بازیش. «بابل» امروزی سعی می‌کند بابل قدیم را تداعی کند. انسان‌های کمال‌طلبی که سعی در بالا رفتن از برج دارند در حالی که خدایی که جدا می‌اندازدشان خودشان هستند و نمی‌خواهند این را قبول کنند. بابل جهان امروز را بی‌اغراق تداعی می‌کند: جهانی که توسط تروریسم تهدید شده و توسط زبان، نژاد، پول و مذهب به چند بخش ناهمگون تقسیم شده است. بابل قضاوت نمی‌کند، هرچند چیزی که نشان می‌دهد خودش برای برداشت ما کافی‌ست. احتمالا دردناک‌ترین قسمت داستان مربوط به چیکو، دختر توکیویی باشد. لحظه‌ای که بدن لخت خودش را به‌نمایش می‌گذارد و استیصال و گریه‌ی بعدش احتمالا ماحصل فیلم در یک سکانس باشد. درماندگی‌اش از جنس همان درماندگی «امیلی»، مراقب آن دو فرزند باشد. همان گریه‌ی جلوی مامور پلیس وقتی می‌فهمد دیگر نمی‌تواند آن دو بچه را ببیند. به‌خاطر حماقت و اشتباهاتش. درماندگی‌اش از جنس گریه‌ی ریچارد جونز - برد پیت - باشد وقتی دارد پشت تلفن از پسرش درباره‌ی مدرسه‌اش می‌پرسد ولی به خاطر همسر تیر خورده‌ی توی بیمارستانش هق‌هق گریه می‌کند . در بابل «مقصر اصلی»‌ نداریم. نه پسری که برای آزمایش تفنگش دچار اشتباه می‌شود، نه «امیلی» که برای عروسی پسرش یک شیطنت کوچک می‌کند و نه «چیکو» که لال است و درمانده. شخصیت‌ها شاید حماقت بکنند ولی مقصر اصلی نیستند. مشکل اصلی آدم‌های بابل این است که نمی‌توانند ارتباط برقرار کنند، توی پیله‌ی خودشان فرورفته‌اند و حرف نمی‌زنند تا اینکه اتفاق بزرگی بیفتد. مگر اینکه یک نفر تا سرحد مرگ رفته باشد و مستاصل باشد تا ببوسیمش. تا ببخشیمش. مگر اینکه جرأت درخواست داشته باشیم و با جواب نه روبه‌رو شویم تا بفهمیم راه درست چیست. مگر اینکه... . ما نه برج بابلی داریم که ازش بالا برویم و نه اینکه کسی از بیرون می‌خواهد ما را از هم جدا بکند. این خود ماییم که برای همدیگر مانده‌ایم. باید همدیگر را بفهمیم و درک کنیم و ببخشیم. همین. ما «تنهاییم». مثل پلان آخر فیلم. پدر بالاخره دخترش را می‌فهمد. دختر بالاخره می‌فهمد پدرش سرمایه‌اش است. بالاخره فهمیدند که همدیگر را دارند فقط. دست روی شانه‌ی دختر می‌گذارد. بغلش می‌کند. دوربین عقب می‌رود. از بالکن دور می‌شود. از ساختمان دور می‌شود. بالا می‌رود و حالا فقط یک شهر است با هزاران آدم غرق‌شده در سروصدا و شلوغی‌ها و روزمرْگی‌شان.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

بستنی طالبی


بهت گفته بودم اون بستنی‌ای که داده بودی رو نگه داشتم تا آب شد؟ دلم نیومد بخورمش. گذاشتم تو کیفم و وقتی اومدم خونه گذاشتمش تو کشو. ته کشو و هر وقت یادت میکردم کشو رو می‌کشیدم و نگاش میکردم. یه بستنی طالبی بود با به سری رگه‌های فالوده. از اون بستنی‌های مزخرف. از اونا که معلوم نیست بستنی یخیه یا نه. بی‌هویته. من کشو رو می‌کشیدم عقب و نگاش میکردم که حالا شده بود یه مقدار آب‌طالبی که تو جلد بستنی شناور بود. عین این فیلما که یه چیز مزخرفی رو یادگاری میگیرن و هی بهش نگاه میکنن و غصه میخورن. از این فیلما دیدی دیگه حتما، نه؟ یا اونموقع که اومدم توی دفتر و داشتی متن هایلایت می‌کردی. سرت پایین بود. فقط یه کله معلوم بود که یه روسری سرش کرده‌بود. همین. ولی خب من همه جوره میتونستم بشناسمت. از پشت، از جلو، بغل، بین یه عالمه آدم، از دور، نزدیک. همه جوره میتوونستم تشخیصت بدم و ضربان قلبم بره بالا. میشه گفت با ضربان قلبم بود که میشناختمت. هر موقع هول میشدم، قلبم تند میزد و دستپاچه میشدم میفهمیدم باز پای تو وسطه. فرقی نداشت توی دنیای واقعی باشه یا مجازی. من قابلیت این رو داشتم که توی توهماتم هم هول بشم و تته پته کنم. فلش رو بندازم، سوالای مزخرف کنم، کامنتای مزخرف بدم، جوابای ایمیلو چندبار بخونم و آخر سر مزخرف جواب بدم. من خیلی قابلیت‌ها دارم. من بعد از تو این قابلیت رو هم پیدا کردم که هر کی رو میدیدم شبیه تو لباس میپوشید، شبیه تو حرف میزد و یا حتا شبیه تو تایپ میکرد و تیکه‌کلاماش شبیه تو بود، بازم هول کنم. هول کردن برام شده بود یه نشونه. تا حالا شده رو آدما بدون اینکه خودت بدونی تأثیر بذاری؟ تأثیر خیلی زیاد. از اونا که فکرکردنشونو عوض کنه، نحوه زندگیشونو عوض کنه، آرزوهاشونو تغییر بده و یه‌دونه جدیدشو بسازه؟ با این‌حال خودت از این اتفاقات چیزی ندونی؟ تو تونستی ولی. مدت زیادی با تو نبودم. یعنی اصلا با تو نبودم. صرفا «پیش» تو بودم. نهایتش توی یه دانشکده بودیم. همین. فقط همین. اینکه تو تموم شدی یا نه رو نمیدونم. واقعا نمیدونم. ولی میدونم که یه تیکه از پازل زندگیمی بدون اینکه بخوای. بدون اینکه حتا بدونی. بدون اینکه بخوام. ولی یه مقطعی از تاریخ منی. شاید هم مثل یه موسیقی متن توی فیلم زندگی من ناخودآگاه پلی میشی. توی ذهنم و توی موقعیت‌های مختلف زندگیم. تا ابد. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

.

پینترستم باش. خب؟

من بلد نیستم حرف بزنم

من بلد نیستم حرف بزنم. من با حرف زدنم فقط میتونم اوضاع رو بدتر کنم.  فقط توی عصبانیت هست که کارهام جوری که می‌خوام پیش میرن. وقتی عصبانی میشم انگار یک جور قدرت میگیرم و همه یک جور دیگه نگاهم می‌کنن. نمیدونم چرا، شاید به‌خاطر اینه که کم عصبانی میشم. خیلی کم. خیلی خیلی کم. برای همینه که ازم میترسن. حرفامو گوش میکنن، هر چند بی‌منطق باشند. هر چند دوست‌نداشته‌باشند. خودِ عصبانیم رو دوست دارم.

من شخصیت مظلومی دارم. حداقل در ظاهر. شاید هم کمی توسری‌خور. قبل‌ترها خیلی به رفتار دیگران در قبال خودم فکر می‌کردم. نه اینکه رفتار دیگران برام اهمیت زیادی داشته‌باشه. بیشتر به‌خاطر این بود که می‌خواستم ببینم این رفتار از کدوم بازخورد من نشأت میگیره. از کدوم رفتار من نشأت میگیره. اینکه یکی یه حرفی به من می‌زد رو خیلی بهش فکر میکردم که چرا. چرا باید همچین رفتاری با من بشه. مگه من چی‌کار کردم. کدوم رفتارم باعث شد که اون رفتار از طرف مقابلم سر بزنه. تا اینکه سعی کردم کمتر حرف بزنم تا برداشتی و سوتفاهمی نشه. چون من بلد نیستم حرف بزنم. حرف‌هایی که از دهنم بیرون میان حداقل صد درجه با چیزهای تو ذهنم فرق دارند. نه اینکه ناقص باشن، فرق دارن. بعضا متضادن. پس سکوت تصمیم خوبی به‌نظر میاد، نه؟ ولی خب باز هم اشتباه می‌کردم. حرف نزدن چیزی رو حل نکرد. صرفا باعث شد دیگران واقعیت‌های کمتری از من بفهمن. همین. باعث شد آدم ابله‌تری جلوه نکنم. حرف نزدنم حالا داره به عمل‌نکردنم میرسه. اینکه کاری نکنم. انفعال. یه پسته‌ی دربسته. یه پسته‌ی در بسته که درز نداشته باشه، کسی سمتش نمیره. اینکه کسی سمتش نره دلیل نمیشه که مغز بدی توش باشه، دلیل هم نمیشه که مغز خوبی توش باشه.

 من ضد اجتماعی نیستم، صرفا بلد نیستم حرف بزنم. من با حرف زدنم فقط میتونم اوضاع رو بدتر کنم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

ولم کن!

یک قسمت‌هایی هم توی ذهن من هست که با هیچ منطقی حل نمی‌شوند. فکر می‌کنم این قسمت‌ها برای همه تعبیه شده‌باشد ولی خب فعلا از مال خودم مطمئنم. این قسمت‌ها فقط برای این هستند که ما را بگا بدهند. حل نمی‌شوند، کنار نمی‌روند، ما مجبوریم مثل یک بچه‌ی تخسِ ناقص‌الخلقه که بی‌اراده دستشویی می‌کند، این طرف و آن طرف همراه خودمان ببریمش و شرمنده باشیم از بودنش. این قسمت‌ها حل نمی‌شوند ولی سعی می‌شود که فراموش شوند. و خب این دوره از زندگی من زمانی‌ست که مجبورم به یاد بیاورمش و منتظر بمانم تمام بشود. همین. امیدوارم.

فکر کن بهش

هنگامی كه از چیزی می ترسی، خود را در آن بیافكن. زیرا گاهی ترسیدن از چیزی، از خودِ آن سخت تر است
علی (ع)


یک. آیا ترسیدن از چیزی با میل به حماقت‌نکردن برابره؟

دو. بیشتر زندگیم رو برعکس این حرف عمل کردم.

تناظر یک‌به‌یک

اینکه حال بد آدم، بسته به آدم‌های دیگر باشد دو حالت دارد؛ یا تقصیر آدم‌های دیگر است و یا نیست. در هر دو صورت ما مقصریم. اگر اشتباه از دیگران باشد، هم دیگران مقصرند و هم ما که گذاشتیم وضع به اینجا برسد. اینکه فرصت دادیم به دیگران که بیایند و گند بزنند. حالت دیگر که خیلی مهمتر است حالتی‌ست که تقصیر دیگران نیست ولی حال ما بد می‌شود. دیگری خوب است، نجیب است، باوفاست، مهربان است،  زیباست، رویایی‌ست و در یک کلمه آدم است ولی خب حال ما را بد می‌کند. انگار ما دنبال چیزی هستیم که حالمان پایدار نباشد. انگار دنبال چیزی هستیم که به پوچی نرسیم. برای خودمان مسأله‌ها و دغدغه‌های مختلف ردیف می‌کنیم. آدم‌ها ضعیف هستند. حداقل من ضعیف هستم. من که یک دیگری که تقصیری هم ندارد باعث حال‌ِ خرابم می‌شود. دیگری‌ای که حتی خودش هم خبر ندارد. دیگری‌ای که صرفا و احتمالا در بهترین حالت مصداق عینی یک ساخته‌ی ذهنی خودم است. من با مصداق‌سازی‌هایم جفا می‌کنم. به خودم، به دیگران و به تمام ساخته‌های ذهنی‌ام. من با لینک‌کردن موجودات توی ذهنم به موجوداتی که توی خیابان راه می‌روند خودخوری می‌کنم. آن هم چه خودخوری‌ای. برای همین می‌گویم آدم‌ها ضعیفند. حداقل من ضعیفم! 

۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

نداره

چرا باید به چیزی تن بدیم که لذتش موقتیه ولی عذابش دائمی؟ 
چرا باید به چیزی تن بدیم که لذتش موقتیه ولی عذابش دائمی؟ 
چرا باید به چیزی تن بدیم که لذتش موقتیه ولی عذابش دائمی؟ 
چرا باید به چیزی تن بدیم که لذتش موقتیه ولی عذابش دائمی؟ 
چرا باید به چیزی تن بدیم که لذتش موقتیه ولی عذابش دائمی؟ 
چرا باید به چیزی تن بدیم که لذتش موقتیه ولی عذابش دائمی؟ 
چرا باید به چیزی تن بدیم که لذتش موقتیه ولی عذابش دائمی؟ 
بیا دور شیم از هم.

بدم می‌آد ازت

بیکار که می‌شوم می‌روم عکس‌های اینستاگرام را دید‌می‌زنم. اصولا مال وقتی‌ است که یک کاری را تمام می‌کنم و ساعت هم حدودا دو شب است. خودم را آماده می‌کنم برای خوردشدن اعصابم. اینستاگرام وب را باز می‌کنم و شروع می‌کنم از خودم بدم آمدن و از دیگران بدم آمدن! اسکرول می‌کنم، آدم‌هایی را می‌بینم که دو روز یا دو ماه یا دو سال و یا بیشتر است که ندیدمشان. از سرگذشتشان با خبر می‌شوم. دوستم را می‌بینم که با دوست‌دخترش سلفی می‌گیرد که از قضا دوست من هم هست. فلان حدس‌هایم راجع به آدم‌ها با بعضی عکس‌ها به حقیقت می‌پیوندند، فلان شک‌هام برطرف می‌شود، فلان خاطره دوباره می‌آید به جلوی ذهنم و فلان حرف‌ها دوباره یادم می‌آید. از اینکه تماما خوشبختی‌شان را می‌گذارند جلو چشمشان بدم می‌آید و در لحظه فقدانش باعث می‌شود سرخورده شوم. می‌دانم احمقانه‌ است ولی خب. شروع می‌کنم پروفایل چند نفر را می‌بینم و ترکیبی از حس کندن زخم و دندان‌قروچه و خارش و غم و عصبانیت بهم دست می‌دهد و آخر سر تب‌ها را می‌بندم. اینستاگرام جای ابله‌هاست. این حرف را می‌زنم چون من نمی‌توانم داشته باشمش. نمی‌خواهم به جرگه‌ی آدم‌های توی این بلبشو ملحق شوم و شروع کنم کسشر تفت دادن، شوآف کردن، لاس‌زدن، عامه‌بازی درآوردن. این که صفت‌های بد دادم بهشان هم به‌همین دلیل است که توانایی‌اش را ندارم. دیدن اینکه آدم‌ها در ظاهر چه چیزی می‌سازند و در ظاهر به کجاها می‌رسند و اینکه لِمش را بلدند. من بلد نیستم. سعی کردم ولی خب نتوانستم. نشد. من یا برای چیزی تمام زورم را می‌زنم یا کلا با خوب و بدش قیدش را می‌زنم. از طرفی هم به خودم می‌گویم کمتر حرف‌زدن بهتر است تا مزخرف تفت دادن. هرچقدر کمتر چیزی نشر بدهم برای خودم بهتر است.

جدیدا از هر چیزی که شلوغ باشد و دیگران تویش باشند بدم می‌آید. حتی از دانشگاه هم که همه تویش یک کاری را کپی می‌کنند از روی هم. از فضاهایی که قالب‌بندی خودش را پیدا کرده و مردم مجبورند و یا بعضا کاملا به اختیار خود یک الگوی خاص را با هم می‌سازند خوشم نمی‌آید. توییتر فارسی هم حتی با اینهمه بدون قالب بودن و خلاق بودنش هم دیگر قالب پیدا کرده. ایسنتاگرام، فیسبوک، ... . تنها جاهایی که هنوز قالب ندارند همین وبلاگ کوفتی و پینترست و دفترچه خاطراتم است. وبلاگی که حالا دیگر حس «بابی پندراگن» دارم وقتی داشت روزنگاشت‌هایش را در حالی می‌نوشت که می‌دانست کسی که باید بخواندشان نمی‌خواند. وبلاگ محترم لطفا شلوغ نشو، پینترست محترم لطفا عوض نشو و دفترچه خاطرات، گم نشو!